X
تبلیغات
رضوان
استفاده از آثار با ذکر نام مولف بلامانع است.
 
 
صداي دختري تو كوه پيچيد
اومد از كلبه بيرون توي برفا
دويد و هي دويد و هي زمين خورد
خودش رو پهن كرد اون روي برفا
******
يه دفعه توي اون برفا منو ديد
مني كه مشت برفي سرد بودم
من اصلا واقعا چيزي نبودم
من اون چيزي كه اون فك كرد بودم
******
منو اون مشت مشت از برف برداشت
منو هي ذره ذره روي هم چيد
ميون اون همه ادم تو دنيا
براي اولين بار اون منو ديد
******
برام دكمه گذاشت و بيني و دست
يه مش سيخ عاقبت موي سرم شد
من آدم برفي اون بچه بودم
من آدم برفي و اون صاحبم شد
******
به من گف كه قشنگي ناز هستي
منو بوسيد گرم و تازه و داغ
خودش شيرين و گرم و مهربون بود
به من ميگفت آدم برفي چاق
******
دلم از عطر موهاش بود لبريز
چه گرماي عجيبي داشت لبهاش
ميشد اي كاش چشماشو ببينم
چشام تو چشم اون وا ميشد اي كاش
******
ولي چشماي من اصلا نميديد
آخه چشمي نداشتم كور بودم
به اون گفتم كه چشمامو بذاره
من از نور حقيقت دور بودم
******
دو تا سنگ از زمين سرد برداشت
اونا رو توي پيشونيم فرو كرد
تو دنياي خودم بودم كه يكهو
منو اون با حقيقت روبه رو كرد
******
يه دفعه ديدمش در حال خنده
لپاش قرمز موهاش رنگ طلا بود
ميون اون همه سردي ، سفيدي
فقط چشماي اون بود كه سيا بود
*******
منو تو گرمي دستاش بغل كرد
چشاي باز من داش خواب ميشد
تو گرماي وجود مهربونش
وجودم ذره ذره آب ميشد

 
 
+ نوشته شده در  92/02/27ساعت 15:15  توسط رضوان  | 

 
 
دیشب کشیک بیمارستان ام البنین بودم. یه خانم خیلی تپلی با نمک داشت
 
کم کم نزدیک زایمانش میشد و علاوه بر پرت و پلا گویی به جهت دریافت دارو
 
 بیشتر گیج شده بود.
مدام از تخت پا میشد و حرفای بی ربط میزد. مثلا پشت سر هم میــــــگفت :
 
نمیآآآآآآآآآآآآام نمیام نمیاااااااااااااااااااام . منم که میدیدم فلشم با 5 تا شعر کودک
 
 رو که واسه همین اقای سپاهی خودمون میخواستم ارسال کنـــــم ازم زدن و
 
 دپرس بودم (واقعا شعرا روجز یکی حفظ نیستم)گفتم یه کم سر به سرش بذارم.
 
بهش گفتم خوب بیا بریم!  میگفت :نه نمیاااااااام! باز دراز میـــکشید بعد باز از جا
 
میپرید میگفت: به کی بگم بیاد جای من زایمان کنه؟! تورو خدا یکی بیاد جای من
 
زایمان کنه! ما دانشجوها و پرسنل از خنده مرده بودیم . یه بارم گفت:ممد اقا ! آی
 
ممد آقا !  چرا منو عروس کردی مامااااااااااان!؟
بعد دست منو گرفت گفت خواهر جان بذا من برم قول میدم باز برگردم.باز خوابید
 
 و باز از جا پرید داد زد: چرا امام زمان نمیااااااااااااااااد؟!
گفتم فک کن امام زمان بیاد یه راست هم بیاد ام البنین اونم قسمت زایشگاش!

بعد دیدم بد فکری هم نیست قیام کنیم و حالا که مردا ابروهاشـــــونو بر میدارن
 
بارداری و زایمان رو هم به گردن اونا بندازیم. فقط باید به تولد بچه های ماکارونی
 
شکل تن بدیم.
همین!
 
 
 
 
+ نوشته شده در  92/02/26ساعت 11:0  توسط رضوان  | 

 
 
 
يك گوشه ميان جمعيت لال شدم
رنجور و ضعيف و زرد و بي حال شدم
بدجور دلم به پيچ و تاب افتاده
دلتنگ توام و َ يا كه اسهال شدم؟!
 
 
 
 
+ نوشته شده در  92/02/25ساعت 23:22  توسط رضوان  | 

 

دلم میخواست بابا میداشتم.

 

نقاشــــــــــــــی من

کوهســـــت و صحرا

یک دشـــــــت پر گل

یک رود زیبـــــــــــــــا

 

کوه و درخـــــــــــــتو

یک خانه ، یک حوض

مرغ و خروســـــــــو

یک چـــــــــــند تا یز

 

مادر عروســـــــــــــو

باباســـــــــــت داماد

گلها قشـــــــــــنگند

پروانه ها شــــــــــاد

 

لبهای من ســـــــرخ

موهام مشـــــــــکی

دامن بنفشـــــــــــــو

کفشم زرشـــــــکی

 

نقاشـــــــــــــی من

یک عکــس زیباست

دستم در این عکس

در دســــت باباست

 

 

 

+ نوشته شده در  92/02/21ساعت 15:34  توسط رضوان  | 

 

 

 

قلب من اگر غم نشمارد گاهی...

یک ابر اگر اشـــــک نبارد گاهی...

هرچـــــــند که در کنارمی دلتنگم

دلتنــــــــــگی علتی ندارد گاهی

 

 

*با یکی از شعرا تمرین رباعی سرایی دارم که به نظر ایشون بهتره رباعی ها

 رو توی وبلاگ یا فیس منتشر نکنم لذا کم  کارتر از قبل به نظر  خواهم آمد که

مسلما  کم کاری کاذبی ست.

 

 

+ نوشته شده در  92/02/11ساعت 23:56  توسط رضوان  |