آمار رضوان
بسم الله الرحمن الرحیم

 

اگر يك كوه  اينقدر به  دريا  نزديك نبود اگر مغازه خواربارفروشي اينقدر از  كوه دور نبود اگر مردم اين منطقه اينقدر فقير نبودند كه كوله پشتي مواد غذايي گروه كوهنوردي را كش  بروند اگر فكهاي "سيلاري"اينقدر كوچك جثه نبودند  و اگر كوه هاي سيلاري انقدر سرد بودند كه گوشت فاسد نمي شد من الان توي يك سبد چوبي بر پشت "استفان"در حال صعود از ديواره غربي به قله نبودم.

بوي  دريا  هرلحظه رقيق تر و رقيق تر مي شد  و نفس كشيدن  هرلحظه  مشكل تر و مشكل تر. استفان در اولين كمپ اقامتي پاهايم را بريد و براي اعضا گروه سوپ درست كرد بعد زخمها را خيلي با دقت ضماد ماليد و پانسمان كرد.تمام شب دماي بدنم بالا بودو بي قراري مي كردم.

فردا دوباره پشت به پشت استفان از كوه بالا مي رفتيم من با وزنم پاهاي استفان را زخمي مي كردم و او در پايان هر روز يك تكه ازبدنم را ميبريد اما پشتهايمان به هم گرم بود. من بدون استفان نمي توانستم از كوه بالا بروم و استفان بدون تحمل وزن من ديگر تعادل نداشت.

فكر ميكنم  كه روز سوم بود  كه مجبور شدم  از سوپ بخورم اولين پوزه اي كه داخل ظرف فروبردم دو تا از اعضا گروه زدند زير خنده.

امروز پهلوهايم هم باندپيچي شده اما پاهاي استفان هم دست كمي از حال و روز من ندارد . خيلي دلم مي خواهد قله را ببينم.

گويا 50 متر بيشتر با قله فاصله نداريم  من و استفان اخرين اعضا گروه بوديم كه قله را فتح كرديم استفان  به  محض رسيدن  به قله سبد  را از پشتش در اورد و مرا روي زمين گذاشت و شروع كرد به باز كردن  باندهاي پاهايش.  هر دو بي رمق تر از ان بوديم  كه  در شادماني اعضا گروه  شركت كنيم. همانطور  كه بچه ها حلقه  شادماني تشكيل داده بودند و مي چرخيدند يكي فرياد زد: استفان! ديگه صرفه جويي كافيه امشب يه غذاي  مفصل درست مي كني.  من و استفان نگاهمان با هم تلاقي كرد من بلافاصله چشم از استفان دزديدم و به دريا خيره شدم . از بلندترين نقطه اي كه تا حالا يك فك  از انجا به دنيا نگاه كرده است.

 

 

 

+ نوشته شده در  93/06/06ساعت 10:17  توسط  منیژه رضوان 

 

 

هرکس با اين نظام در مي افتد

يک روز به دست دار ور مي افتد

با اينهمه وازکتومي بی مورد

امنيت ملي به خطر مي افتد

 

 

 

+ نوشته شده در  93/06/06ساعت 10:0  توسط  منیژه رضوان 

 

 

در سينه تيم مان نمانده هوسي

در پاي توان بچه هامان نفسي

اي جام طلا ! خدا نگهدار تو باد !

ما نقره تر از مسي نداريم کسي !

 

 

 

+ نوشته شده در  93/06/06ساعت 9:59  توسط  منیژه رضوان 

 
 
 
چند روز مشهد نبودم تا رسیدم مشهد اولین اتفاقی که برام افتاد اين بود كه یه دوچرخه از سمت ورود ممنوع اومد و بفهمی نفهمی خوردیم بهم ! با نگام بهش گفتم : اووووه ! چه خبرته بدمشهدي! دلم خیلی واسه رانندگی افتضاح مشهدیا و خودخواهی و دعوا مرافعه شعرای مشهدی تنگ شده بود ! اینقدر که این چند روز آدمای مبادی آداب و احترام گذار (احترام گزار) به قوانين رانندگی و شعرایی که پشت هم رو داشتن دیدم که بیزار شده بودم از همه چیز .
ما هم این گوشه کشور رو خوب به گند کشیدیم   ها ! خداوکیلی هیچ آب و هوای سالمی دیگه بهمون نمی سازه !
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  93/06/06ساعت 9:56  توسط  منیژه رضوان 

 
 
 
یکی از چیزایی که ازش خیلی بدم میاد اینه که توی یه محیط فرهنگی پرچم یک کشور رو بندازن روی زمین زیر پات و محل عبورت رو اینقدر تنگ کنن که مجبور بشی از روش رد بشی !
 
 
 
+ نوشته شده در  93/06/06ساعت 9:51  توسط  منیژه رضوان 

 

توي كوچه مي دويدم كه بستني آب نشه و مراقب بودم كه زمين هم نخورم .

اون روز مهين كه شاگرد اول كلاس شده بود براي همه بچه هاي كلاس بستني آورده بود. در هر صورت در نوع خودش نوآوري خوبي بود. من بستنيم رو نخوردم .درسته كه هفته قبل با داداشم و مامان و بابا كه بازار رفته بوديم بستني خورده بوديم اما بدون داداش كوچيكم هيچي به دلم نمي چسبيد ، مخصوصا بستني كه داداش مرتضام خيلي دوستش داشت .من ديگه كلاس پنجمي بودم مي تونستم شكمم رو نگه دارم اما اون همش ۵ ساله ش بود...

كه يه دفعه پام گير كرد به يه لوله مسخره كه سرش كج و معوج بود و معلوم نبود چرا از زمين سر در آورده بود اما به خير گذشت .مريم كه هميشه خدا فضول كلاس بود در حالي كه بيشتر بستنيش رو خورده بود ازم پرسيده بود: چرا بستنيت رو نمي خوري؟! منم گفته بودم : حساسيت دارم مي خوام يه كم گرم بشه تازه بابام ميگه : وقتي كه بستني آب بشه مزه ش بهتر فهميده ميشه .اونم شونه هاش رو بالا انداخته بود، نمي دونم به چه معنايي به نظرم به معني اينكه به جهنم !خب نخور به من چه ! توي دلم گفتم : خب اگه به تو ربطي نداره چرا فضولي ميكني ؟! مريم دختر كوچيك خونوادشون بود و هم نيمكتي من بود .

توي كوچه مون كه پيچيدم خدا خدا مي كردم مامان با مرتضي بيرون نرفته باشن و الا مجبور بودم بعد از اين همه زحمت خودم بستني رو بخورم كليد كه نداشتم برم توي خونه و توي فريزر بذارمش. زنگ در رو كه زدم مامان بلافاصله از پشت ايفون گفت كيه ؟ گفتم منم! منم! در رو باز كنين! در حالي كه در باز مي شد مامان گفت :چه زود اومدي امروز! پله ها رو دو تا يكي كردم در هال رو كه مي كوبيدم سايه مرتضي رو از پشت شيشه هاي رنگيش ميديدم ، قد بلندي ميكرد كه دسته در رو پايين بكشه و در رو باز كنه كه يه دفعه يه سايه بزرگ جلو اومد و افتاد روي سايه مرتضي و محوش كرد و در روباز كرد.

به مامان سلام كردم و بستني رو پشت سرم قايم كردم به روي سر مرتضي خم شدم گفتم اگه گفتي آبجي چي برات اورده ؟!خيره توي چشام نگاه ميكرد و كوچكترين حدسي توي چشاش پيدا نبود .بي معطلي بستني رو جلو چشاش گرفتم و گفتم: يه بستني خوشمزه ! اومد اونو از دستم بگيره كه گفتم :صبر كن برات بازش كنم و در رو شرقي بستم . مامان در حالي كه به سمت اشپزخونه حركت كرده بود گفت :چه خبرته يه كم يواش تر ! بستني از كجا؟ خريدي؟ گفتم نه توي مدرسه مهين واسه شاگرد اوليش بهمون شيريني داد. گفت : خودت خوردي ؟! گفتم: اره ! بستني كيم شل و ول رو به دست مرتضي دادم و گفتم اول روهاشو بخور كه اب شده تا روي قالي نريزه . اونم همونجا رو به در بسته بستني رو ازم گرفت و مشغول شد .

رفتم توي اتاقم و روپوش و مقنعه م رو در اوردم و كيفم رو گذاشتم روي تختم. زيپ كيفم رو كه باز كردم ديدم كه اي داد !كتاب رياضيم رو توي كلاس جا گذاشتم ، چند روز ديگه امتحان رياضي داشتيم بايد دوباره برمي گشتم مدرسه .حيف بود اون شب رياضي نمي خوندم و همه ش مي موند براي روزاي بعد .روپوش و مقنعه ام رو دوباره پوشيدم و رفتم توي اشپزخونه . مامان گفت: چرا لباسات رو در نياوردي؟! گفتم كتاب رياضيم رو جا گذاشتم . مامان گفت :واسه همين حواس پرتياته كه مهين شاگرد اول ميشه و تو نميشي . جواب ندادم بهش . به سمت در رفتم مرتضي همونطور رو به در بسته هال بي اينكه فرصت كنه رو برگردونه نصف بستني رو با مهارت تمام خورده بود و دريغ از يه قطره كه روي قالي ريخته باشه. در رو باز كردم كه برم بيرون اما يه دفعه رو برگردوندم به سمت مرتضي . يه كم بهش نگا كردم اونم در حال ليس زدن بستني بهم نگاه مي كرد ،خم شدم و يه ماچ گنده از لپش گرفتم .
 
 لپش خنك خنك بود .
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  93/05/30ساعت 15:39  توسط  منیژه رضوان 

 

 

براي اين كه يه فيلم سينمايي رو توي سالن اينترنت بيمارستان ببينم و مسوولین گیر ندن مجبور شدم پنجره فيلم عمل جراحي كيسه صفرا رو با سایز بزرگ روي صفحه مانيتور باز كنم و پنجره فيلم سينمايي رو خيلي كوچيك سمت چپ صفحه مونيتور بذارم و نگاه كنم .هم فيلمه خون و خون ريزي بود هم عمل جراحيه ! 

 

 

+ نوشته شده در  93/05/29ساعت 10:49  توسط  منیژه رضوان 

 
 
 
چند روز پيش براي اولين بار ديدم كه چطور چند تا سيلي محكم لپاي يه دختر با كاهش سطح هوشياري رو بنفش كرد اما جونش رو نجات داد و باعث شد دوباره نفس هاي موثري بكشه و spo2 اونو از 23 به 90 رسوند . با خودم گفتم نكنه شلاق زدن توي اسلام هم موثر باشه ؟!
 
 
 
 
+ نوشته شده در  93/05/29ساعت 10:30  توسط  منیژه رضوان 

 

 

ديشب از اين كتاباي مثبت انديشـــــــي خوندم كه توشون پره از اين جمله كه : به نشانه ها و الهامهايي كه بهتون ميشه گوش فرا بدبد و بهشون عمل كنيد والا از اونچه كه خالق هستي براي تكامل طرح زندگيتون در نظر گرفته باز مي مونيد ! از ديشب كه كتاب تموم شده همينطور الهام و طرحه كه داره بهم نازل ميشه ! گاهي احساس ميكنم ساعت ۱ نصف شب بايد برم توي كوچه كه ۲ ميلان بالاتر از خونه مون يكي به كمكم احتياج داره ! صبح بهم الهام شد كه بايد يكي از سران مملكت رو ترور كنم! يك ساعت پيش احساس كردم بايد پاشم برم غزه ! چه خاكي به سرم بريزم با اينهمه طرحهايي كه خدا برام در نظر گرفته ! انگار من يكي بايد يه تنه تمام دنيا رو درست كنم ! فك كنم توي قرن بيست و يكم اسمي كه بعد ازين به كرات از راديو تلويزيون خواهيد شنيد "منيژه رضوان" باشه !

آخ ! اينم يه الهام ديگه كه الان رسيد ! بايد برم از پزشكي انصراف بدم ! رفتم ...!

 

 

+ نوشته شده در  93/05/28ساعت 11:51  توسط  منیژه رضوان 

 

 

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعضي وقتا نثرها و اشعار دوستان طنزپرداز رو كه مي خوني دريغ از يه نكته طنز كه توش باشه اما تا دلت بخواد توش علامت تعجب داره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  93/05/27ساعت 15:22  توسط  منیژه رضوان 

 
 
قرار شده با يه سري از دوستان فرهنگي دانشگاه بريم تهران و هزينه اياب ذهاب با قطار رو هم دانشگاه بايد بپردازه ، اما در موعد مقرر بليط قطار گير نمياد دوستان گفتن تنها چاره اينه كه با هواپيما بريم و مابه التفاوتش رو با بليط قطار از جيب خودمون بديم . بعد گفتن كي مخالفه كي موافق ؟! من گفتم :‌ اصلا چرا با هواپيما بريم كه مابه التفاوتش رو هم از جيبمون بديم با اتوبوس بريم و مابه التفاوتش رو هم از جيبشون بگيريم! همه گفتن اي بدمشهدي !
 
+ نوشته شده در  93/05/25ساعت 10:5  توسط  منیژه رضوان 

 
 
فك كنم اگه من يه زماني بهشتي بشم 90 % اون بخاطر اينه كه از رياست طلبي منتفر!
چند شب پيش كه اورژانس مسمومين بودم چند تا كارآموز مذكر پرستاري هم اومدن كه كار ياد بگيرن. مربيشون شب گفت :سعي كنين كه از خانم دكتر (من) و اقاي دكتر (رزيدنت) چيز ياد بگيرين و رفت . موقع شام رفتم غذا گرفتم از كنارشون كه با ظرف غذا رد شدم 3 تايي مرد نره قلندر90 كيلويي عين پسر بچه هاي 5 ساله روي يه تخت نشسته بودن و نگام ميكردن.دلم سوخت براشون. رفتم جلو گفتم :شما شام نخوردين ؟! گفتن نه ! اجازه ميدين بريم ؟! گفتم : اي بابا معلومه ! منم مثل شما دانشجويم از من كه نميخواد اجازه بگيرين ! ۲ ثانيه بعد ناقلاهاي شكم شل توي سلف بودن !
 
 
 
+ نوشته شده در  93/05/24ساعت 2:21  توسط  منیژه رضوان 

 

يك زن و شوهر دانشجو امشب اورژانس مسمومين اومده بودن كه يه بحث كوچولوشون شده بود. دو تايي چند تا قرص والپورات سديم با تفاهم كامل بالا انداخته بودن. دختره چادري و پسره هم ريشو بود و قيافه هاي موجه و بامزه اي داشتن . اصلا حالشون بد نبود ، كنار هم روي تخت نشسته بودن به دو تاشون سرم وصل بود البته از در كه اومده بودن داخل هي اين مي گفت: اول به اون يكي سرم بزنن اون يكي مي گفت: نه به اين سرم  بزنين. با پاهاشون كه از تخت آويزون بود داشتن بازي ميكردن و گاهي با هم پچ پچ ميكردن و مي خنديدن. هم رو خيلي دوست داشتن و بخاطر هم قرص خورده بودن و هي ميگفتن: ما رو مرخص كنين مي خوايم بريم خونه ،فردا امتحان داريم ! خيلي بهشون حسوديم شد يه دفعه دلم خواست با يكي والپورات سديم بخورم  با يه ليوان عشق و محبت خانواده روش !

 

 

+ نوشته شده در  93/05/22ساعت 5:2  توسط  منیژه رضوان 

 

 

ديشب كه به آسمان نگاه افتادم

يكباره به چاله اي سياه افتادم

يك مرد مرا از آن درآورد ، اي واي !

" از چاله در آمدم به چاه افتادم "

 

 

 

+ نوشته شده در  93/05/19ساعت 7:52  توسط  منیژه رضوان 

 

۱. روزايي كه براي مطالعه از صبح تا شب ميرم كتابخونه خوراكيي كه واسه ساعت ۱۰ صبح اوردم رو  ۸ صبح ميخورم ناهار ساعت ۲ رو ۱۱ صبح و عصرانه ساعت ۴ رو ۱۲ ظهر! اينه كه هميشه راس  ۱۲ديگه علتي براي ادامه حضورم در كتابخونه نمي بينم و اغلب به خونه برميگردم!

۲. اولين روزاي اينترني كه صاحب مهر شده بودم مثــــل يه چيز تزييني باهاش برخورد ميكردم ! و مدام نسخه بيمارا دستم بود كه از دكتر مهر بگيرم آخرش دكتر خسـته شد گفت: مگه خودت مهر نداري ؟! گفتم: مهر اينترني كه قبول نيست گفت : نســــــــخه آزادش قبوله ! منم با شــــــــــــــك و ترديد مهرم رو در آوردم زدم روي سرنسخه مريض ترخيصي. بعد اومدم كه نسخه رو بدم به مريض بهش گفتم: الان دارين ميرين داروخونه ؟! گفت اره ! نرم ؟! گفتم : چرا اما اگه بهتـــــــــــون دارو رو ندادن برگردين مهر دكتر رو بزنم روي سرنسخه تون  گفت : خوب همـين  الان بزنين مهر دكتر رو كه ديگه برنگردم گفتم : نه بابا ! هـــمين مهر قبوله، گفتم اگر ... مريض رفت و من اولين اثر مهرم رو كه ازم داشت دور ميشـــــد با ترديد و دودلي نگاه ميكردم 2 ساعتي گذشت و  مريض كه برنگشت كلي كيــــــــــف كردم كه مهرم رو داروخونه قبول كرده! به دوستم  موضوع رو گفتم اونم  گفت : خــــــير سرت! اونايي رو كه تو توي سرنسخه نوشتي  بدون نسخه هم داروخونه ها ميدن !

 ضايع شدم اســاس! اما شيريني پذيرش مهرم توسط داروخونه  كماكان زير دندونم بود كار به جايي رسيده بود كه ريتالين رو هم مهر ميــــــــــــزدم و حتي سي تي اســـــكن و  ام ار آي  رو كه بايد مهر متخــــــــــــــــــصص باشه براي انجام شدنشـوت! روزاي اول اينترني وقتي كه با لباس شخصي ميخواستم وارد بيمارســــتان بشم و نگــهباناي تازه كار نميشناختنم و جلوم رو ميگرفتن با تحكم و تعجب ميگفــــــــــتم: من اينترنم و از هر دري رد مي شدم كار به جايي رســــــــيده بود كه توي بانكاي نيمه باز شهر ، ســفارت افغانستان و هرجاي مهمي كه ميخواستم وارد شم و جلوم رو ميگــــــــــــــــــــــرفتن با اعتراض نزديك بود بگم : اي بابا ! من اينترنم !!!

۳. يكي از شعراي مشهد كه قيافه ش مثل روسا  (روســــــــــــــيه اي ها!) هست (بور ،قد بلند ، چارشونه و خنک!) اونقــدر كه  دم سي و سه پل اصفهان يه گزارشگر گيرش مياره و به عنوان يه توريست باهاش انگليســــــــــــي مصاحبه ميكنه و آخرش مي پرسه شما from كجايي ؟! ميگه from مشهد!! چــــند روز پيش تعريف ميــــكرد يه همكلاسي دانشگاهي روسي به نام ولاديمير داره (به مراتـــــــــــــــــــــب قد بلندتر،  چارشونه تر ،  بور تر و خنك تر از خودش ! و البته چشم آبي) كه اصطلاحات فارسي رو داره بهــــــش آموزش ميـــده آخرين اموزشش اين بود كه "سر خر رو كج كردن" يعني تصمـــــــــــــيم ناگهاني گرفتن ! بعد از چند روز ولاديمــــــــــــير يهو سر كلاس دانشگا پا ميشه بره بيرون استاد ميگه: كجا ؟! ولاديمير ميــــــــــــــــــــــــگه: الان سر خر رو به سمت خوابگاه كج كردم ! استاد و بچه ها ميزنن زير خنده !

 

 

+ نوشته شده در  93/05/14ساعت 5:33  توسط  منیژه رضوان 

 

 

بره ها رام گله و علف ند

تو ولی ـ آه ـ گرگ من بودی

چه حقیر ست کار کوچک و تو

اشتباه بزرگ من بودی

 

  

+ نوشته شده در  93/05/12ساعت 12:7  توسط  منیژه رضوان 

 
 
بعضي وقت ها چيزايي رو اينجا مي خوام بنويسم که خب ... بنا بر اصولي که توي سالهاي آموزش پزشکي ياد گرفتم نبايد نوشته بشه و نبايد به گوش کسي برسه اما از طرف ديگه يه حس ژورناليستي هي بهم سيخونک ميزنه و ميگه : رضوان ! تو پيش از اونکه پزشک باشي هنرمندي گند بزن به همه ملاحظات ! و بذار جزو اولين ها باشي که اين مطالب رو مطرح ميکني ! خلاصه نمي دونم چيکار کنم . همين الان پستي رو نوشتم و سريع ديليتش کردم ...
 
 
 
 
+ نوشته شده در  93/05/11ساعت 12:19  توسط  منیژه رضوان 

 

 

در سينه تيم مان نمانده هوسي

در پاي توان بچه هامان نفسي

اي جام طلا ! خدا نگهدار تو باد !

ما نقره تر از مسي نداريم کسي !

 

***

 

هرکس با اين نظام در مي افتد

يک روز به دست دار ور مي افتد

با اينهمه وازکتومي بی مورد

امنيت ملي به خطر مي افتد

 

 

+ نوشته شده در  93/05/10ساعت 9:8  توسط  منیژه رضوان 

 
 
این پسر موش و دختر ناز که خودم و دوستم توی زایشگاه بیمارستان امام رضا (ع) ازشون عکس گرفتیم
 
 نیم ساعت بیشتر سن ندارن !
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  93/05/09ساعت 19:52  توسط  منیژه رضوان 

 

هرجا شعر مورددار مي خونم  بقيه رو مي گيرن ! يا مجري و ساير دست اندركاران

جلسه رو مي برن حراست !

كلا فكر مي كنم كه فكر مي كنن من كم دارم اينه كه كسي كار به كارم  نداره!

 

 

+ نوشته شده در  93/05/08ساعت 10:55  توسط  منیژه رضوان 

 
 
اعتراف میکنم که از علم آمار هیچی سر در نمیارم !
برای انالیز داده های پایان نامه ام مشاور آمارم از طریق ایمیل 1 سوال ازم پرسید اول فکر کردم سوالش یه جمله شوخیه از این جمله ها ی بی معنی که گزارشگرا از مردم می پرسن و سر کار میذارنشون! ولی هرچی فکر کردم دیدم من که با طرف شوخی ندارم چرا باید باهام شوخی کنه ؟! بعدا فهمیدم که نه ! واقعا اون سوال توی علم آمار دارای معنیه ! ایمیلش رو بی کم و کاست ارسال کردم واسه استاد راهنمام که خودشون سنگاشون رو با هم وابکنن !
 
 
 
+ نوشته شده در  93/05/06ساعت 11:0  توسط  منیژه رضوان 

 
 
این منم ! با طراحی خودم !
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  93/05/05ساعت 18:12  توسط  منیژه رضوان