آمار ایوا
استفاده از آثار با ذكر نام مولف بلامانع است.

به درمانگاه امام حسين(ع)مراجعه ميكنم.قرار است مادربزرگم را كه سكته اخير داشته و دچار فلج سمت چپ بدن شده و هم اكنون بهبود يافته اما دچار ضعف حركتي ست جهت ويزيت چشم پزشك به طبقه اول درمانگاه ببرم.يك خانم 80 ساله با وزني برابر با سنش كه بايد سمت راست بدنش بايستم و او را در بالا بردن از پله ها كمك كنم.اما با كمال تعجب از ورودم به طبقه اول جلوگيري ميكنند و بيان ميكنند كه اين درمانگاه زير نظر سپاه است و جهت ويزيت شدن توسط پزشك پوشيدن چادر در آن الزاميست.رياست درمانگاه به اصطلاح لطف كردند و مادربزرگم را از پوشيدن چادر معاف كردند اما من براي كمك به بالا رفتن مادربزرگم از طبقاتي كه آسانسور هم ندارند موظف به پوشيدن چادر بودم.هرچه در ته مانده دروس اخلاق پزشكي كه در ذهنم باقي مانده جستجو كردم ويزيت به شرط پوشيدن چادر با آنها سازگاري نداشت.

يادم مي آيد در تمام سالهايي كه در بيمارستان امام رضا بودم و در كل دوران اينترنيم هرگز جنس،مذهب،رنگ پوست،مليت،اعتقادات و ظاهر و وجهه اجتماعي افراد ملاك پذيرش يا عدم پذيرش بيماران در بيمارستان ما نبود.حتي اگر از سر خستگي مايل به پذيرش بي خانماني كه به جهت بهداشت نامناسب از فاصله يك متري نمي شد به او نزديك شد نبودم برخورد گارد بالايم و قانون مرا به انجام وظيفه ام مجبور ميكرد و حالا جامعه آنقدر بي در و پيكر شده كه براي ويزيت خودم توسط پزشك متخصص پيش شرط پوشيدن چادر مطرح ميشود. 

ويزيت به شرط چادر هندوانه به شرط چاقو 

ياد سالهاي دانشجوييم مي افتم.ياد بي خانماني مي افتم كه اگر كمي خوش شانس بود و پدرش در بچگي در اثر تصادف فوت نكرده بود و زندگيش از مسير طبيعي منحرف نميشد چه بسا الان در بولوار سجاد همين مشهد خودمان صاحب يك خانه ويلايي بود.كسي چه ميداند شايد حتي بنگاه معاملات مسكن هم ميزد و براي مستاجرين و بي خانمانها خانه هم پيدا ميكرد. 

ياد پيرزني افتادم كه نصف شب به جهت مصرف 10 عدد آلپرازولام به قصد خودكشي به اورژانس مسمومين آورده شده بود.او هم اگر شانس آورده بود و شوهرش مشكل نداشت الان 4-5 تا بچه و نوه داشت و بايد هي سر نوه هايش داد ميكشيد كه سرم رفت  آهسته تر بازي كنيد.اما الان ميگويد از بس توي اتاق نشستم و به در و ديوار نگاه كردم خسته شدم.در تمام اين سالها به فكرش هم نرسيده بود كه از شوهرش طلاق بگيرد و بچه دار شود.وفاداريش كار را به جايي رسانده بود كه بعد از مزگ شوهرش از شدت تنهايي خودكشي كند.  

ياد زندانيي افتادم كه بسته مواد را توي زندان قورت داده بود.او هم شاگرد اول مدرسه شان بود اگر مادرش تركشان نكرده بود و يك تست را در كنكور اشتباه نزده بود الان دكتر شده بود اما حالا بجاي آقاي دكتر همه به او ميگويند آقا دزده. انهم فقط بخاطر يك تست اشتباه. 

هرچه به گذشته برميگردم  مي بينم  در تمام اين سالها بدون توجه به علت مسموميت و خودكشي افراد بدون توجه به دين و مذهب و ظاهر افراد مريض ديده ام و كسي را بي جهت از درمان محروم نكرده ام.حالا اين چه بازييست كه سر من در مي اورند؟درست مثل يك مهاجر يا شهروند درجه 2 با من رفتار ميكنند. انگار كه در يك كشور غريبه هستم.

دست مادر بزرگم را ميگيرم و از درمانگاه بيرون مي ايم. مادر بزرگم مي پرسد چي شده؟ چرا نرفتيم پيش دكتر؟ به او نميگويم چون چادر نداشتيم او را به درمانگاه راه ندادند.چون باز بهانه چادرش را خواهد گرفت كه به زور از سرش برداشتيم كه بتواند تعادلش را بهتر حين راه رفتن در كوچه و خيابان حفظ كند. به او ميگويم دكتر رفته سفر و توي دلم ادامه ميدهم: وقتي كه از سفر برگردد قرار است براي مريضهايش يك قواره چادري و قرص جوشان بياورد. 

همينطور كه سوار تاكسي ميشويم تا به يك درمانگاه ديگري مراجعه كنيم ياد سال سوم پزشكيم مي افتم.با دوستم سوار ماشين بوديم و از دانشكده برميگشتيم.يك سپاهي كنار خيابان تصادف كرده بود.روي زمين افتاده بود و داشت صحبت ميكرد و از دور معلوم بود كه احتياج به كمك اورژانسي ندارد.دوستم گفت: نگه داريم بهش كمك كنيم؟ گفتم ما كه چيزي بلد نيستيم،ميزنيم بدترش ميكنيم. گفت پس بريم و گازش را گرفت و دور شديم.گفتم:حالا نگه ميداشتي شايد ميتوانستيم كاري برايش انجام بدهيم. گفت از دست تو. كنار خيابان نگه داشت دنده عقب گرفت و به من گفت:خودت ميداني؛ من معدلم 12 است و چيزي بلد نيستم.وقتي كه جلو رفتم اصلا نميدانستم چكار كنم.كنارش نشستم،ترسيده بود.به بقيه گفتم حركتش ندهيد تا امبولانس بيايد. نبضش را گرفتم. گفت شما دكتريد؟ نتوانستم نبضش را پيدا كنم. گفتم حالت خوبه،نگران نباش الان امبولانس ميرسه. 

دستش ميلرزيد،اشك توي چشمهايش جمع شده بود گفت: فلج ميشوم؟ و دستش را به سمتم دراز  كرد دستش را توي دستهايم گرفتم گفتم مطمين باش خوب ميشوي (اين اولين باري بود كه دست يك مرد غريبه را توي دستم ميگرفتم) دو دستي كه دستش را گرفتم به طور اتفاقي نبضش را پيدا كردم. تند ميزد،خيلي تند... 

نميدانم اگر ميدانستم روزي در درمانگاهي كه مربوط به سپاه ميشود مرا از درمان محروم ميكنند آن روز ماشين را براي يك مجروج سپاهي نگه ميداشتيم يا نه؟ اما كسي چه ميداند شايد او هم از بد حادثه سپاهي شده و ميخواسته مهندس و دكتر شود يا حتي ارتشي باشد!  

من كه فكر ميكنم هميشه يك گارد بالا،بالاي سر هر يك از پرسنل پزشكي هست.گارد بالايي كه در آسمانهاست و هر پزشكي را مجبور ميكند مردم را بدون توجه به جنس و رنگ پوست و مليت و مذهب و وجهه اجتماعي و حب و بغض هاي شخصي ويزيت كند.

+ نوشته شده در  ۹۴/۱۱/۲۴ساعت 13:23  توسط ایواخانوم | 

نه در سر بنده ي قر و قاطيِ تو 

نه در دل گبر و كافر ِ خاطيِ تو

بر خاك حلول كرد شيطان رجيم 

در قامت بندگان ِ افراطيِ تو 

*** 

دستي برسان به شاخه ي كوتاهي 

پيدا بكن از سمت ِ ميان بُر  راهي 

اي سوره توبه ام تعلل نكني 

در توبه خود به قدر بسم اللهي 

***  

يك پرده نمايشي حسابي بودم 

در صحنه هميشه آفتابي بودم 

هم آخرتم بود در آن هم دنيا 

اي كاش كه من هم انقلابي بودم

+ نوشته شده در  ۹۴/۱۱/۲۴ساعت 12:56  توسط ایواخانوم | 

 

چند وقته دارم با خودم فكر ميكنم كه چرا هر كسي توي بيمارستان مشكلي براش پيش مياد ياد من ميفته و از من كمك ميخواد؟! چرا هر برنامه طنز تلويزيوني كه ضبط ميشه (مثل محله امام رضا) تنها كسي كه بهش حق الزحمه ش پرداخت نميشه منم؟! (همون بهتر كه قندپهلو هم شركت نكردم وگرنه دست مزد اونجا رو هم بهم نميدادن) چرا وقتي كه توي يك همايش شعرخوني داريم اگر يكي دو نفر كارت هديه شون رو دريافت نكنن حتما يكيشون منم؟! از ديشب تصميم گرفتم ديواري رو كه بين خودم و مردم كشيدم  قطورتر كنم و در مواردي كه مجبور به ارتباط باهاشون هستم كمتر با مردم رودربايستي داشته باشم و از كلمه "نه" بيشتر استفاده كنم. مامانم هميشه ميگه : شانس آوردي كسي تا حالا چيز بدي از تو نخواسته وگرنه قدرت نه گفتن بهش رو نداشتي... روي هم رفته علاقه اي به مطرح شدن از طريق صدا و سيما و مطبوعات ندارم. اما مواقعي كه علي رغم ميلم و به جهت رودربايستي در اين جور برنامه ها شركت ميكنم و از شدت تنفر از اينجور برنامه ها حتي پيگير زمان پخششون هم نميشم دوست دارم مثل بقيه باهام رفتار بشه. اما نميشه!

اولين دشت "نه" گفتنم چند روز پيش بود. يكي از بچه ها روز 22 بهمن كشيك بيمارستان بود و باهام تماس گرفت جوابش رو ندادم!‌(خب اينم يه جور نه گفتن هست ديگه) يا ميخواست يكي دو ساعت جاش كشيك واستم بره خونه بچه ش رو شير بده يا يك كار ديگه داشت منم جا خالي دادم. از اون روز هم هرچي منتظرم كسي به كمك من احتياج پيدا كنه و "نه" بگم بهش خبري نيست كه نيست! 

قابل توجه دوستان : ديگه اون ممه رو لولو برد،خورد و مُرد! 

  

نه!

+ نوشته شده در  ۹۴/۱۱/۲۴ساعت 7:45  توسط ایواخانوم | 
شبا توی کوچه ها 

زیر نگاه ماهه 

دزد محله ما 

پیشی بی گناهه  

 

پیشی گناه نداره 

چیکار کنه گشنشه 

مراقب پیشی باش 

توو آشغالا گم نشه 

 

پیشی سر کوچه ها 

همش توو اشغالا هس 

وقتی توو آشغالا نیس 

فکر میکنی کجا هس؟ 

 

یاداره از یک درخت 

پایین میاد با یک دُم 

یا داره میره بالا 

از دیوارای مردم 

 

به گوشتی محله 

زل میزنه همیشه 

با زل زدن به گوشتا 

پیشی که سیر نمی شه 

 

آقا پلیسه لطفا 

پیشی ما رو نگیر 

جای گرفتن اون 

برو براش گوش بگیر 

 

ایراد قافیه غیر عامدانه ولی آگاهانه است! 

 

 

+ نوشته شده در  ۹۴/۱۱/۲۱ساعت 15:28  توسط ایواخانوم | 
22 بهمن شد 

برف آمد و بهمن شد 

می خواست که "ما" باشیم 

"تو" "ما" نشد و "من" شد 

آنکس که خودش مرد است 

نامرد تر از زن شد 

شعر زنِ تن تن تن 

بسیار مطنطن شد 

برعکس... ولی یک مرد 

بسیار تتن تن شد 

شد چادر زن مشکی 

مرد- آه- ملون شد 

گیسوش رها شد مرد 

زن موش که غدغن شد 

ابرو و جمال مرد 

بسیار مزین شد 

حتی شکم زنها 

از زور چو آهن شد 

اما شکم مردان 

بسیار ملیَن شد 

سقف همه مردان 

تا چار عدد زن شد 

چون چار عدد کم بود 

پس راهی لندن شد 

ایران دو قلو زایید 

هی لاله و لادن شد 

سوز دل زنهامان 

یکپارچه سوزن شد 

در مرد فرو هی رفت.... 

 22 بهمن شد

+ نوشته شده در  ۹۴/۱۱/۲۱ساعت 15:17  توسط ایواخانوم | 

سالها قبل در یکی از نشریات خواندم که در یکی از کشورهای اروپایی دانشکده های دندان پزشکی شان تعطیل شده است،نه بخاطر آلودگی هوا یا بارش برف،بلکه آموزش بهداشت دهان و دندان به گونه ای در این کشور به مرحله اجرا در آمده است که بازار دندان پزشکان را  کساد کرده و تربیت دندان پزشک در این کشور دیگر مقرون به صرفه نیست.  

متاسفانه در کشور ما مردم ترجیح میدهند آنقدر در درمان بیماریشان تعلل کنند که مجبور شوند به پزشک متخصص مراجعه کنند.مضاف بر اینکه مردم ما اگر سرگیجه هم داشته باشند دوست دارند مستقیما به یک متخصص گوش و حلق و بینی مراجعه میکنند نه یک پزشک عمومی.ضرر چنین انتخابی اینست که متخصصین معمولا  یک دید لوله تفنگی دارند و ممکن است سالها بعد از درمان علامتی شما(درمانی که بیماری را خوب نمیکند بلکه علایمش را مخفی میکند) شما به یک متخصص اعصاب مراجعه کنید و بفهمید که مشکل شما اصلا عصبی بوده نه گوشی.از آن طرف هم اگر پزشک بعد از ویزیت بیمار پلاستیکش را پر از داروهای رنگارنگ نکند از جانب بیمار به عدم تشخیص و کوررنگی علمی متهم میشود.در صورتیکه یکی از امتیازات مهم در امتحانات پزشکان نوشتن نسخه با حداقل داروست یا حتی بدون دارو و با چند توصیه مختصر بیمار را راهی منزل کردن است.

به امید  روزی که نام وزارت بهداشت،درمان و آموزش پزشکی در کشورمان به وزارت بهداشت،درمان و آموزش زندگی تغییر نام دهد.

+ نوشته شده در  ۹۴/۱۱/۱۹ساعت 11:55  توسط ایواخانوم | 

سر كلاس زبانمان كه نزديك فرودگاه است نشسته ام و كلمه right را همزمان با صداي گوشخراش هواپيمايي كه از بالاي سرمان  رد ميشود ميشنوم، پيش از اينكه به ياد  left و اين جور حرفها بيفتم به ياد برادران رايت مي افتم.كساني كه به زعم همه،نوع بشر را به آرزوي ديرينه خود يعني پرواز در آسمان رساندند.اما به عقيده من انسان هنوز هم دارد در حسرت پرواز  بال بال ميزند. 

آيا به راستي پرواز با يك پرنده آهني با بليط فلان مقدار به معني پرواز است؟آيا در لباسهاي گران قيمت  گير افتادن و روي صندليي نرمتر از صندلي منزل نشستن و قهوه مخصوص ميل كردن و گاه گاهي از پنجره اي به ابعاد كوچكتر از سنگ قبر بيرون را نگاه كردن يعني پرواز؟اگر موتور اين پرنده آهني از كار بيفتد تكليف ما پرنده هاي بدون پر چه خواهد شد؟آيا كسي كه كوچكترين تماسي با هواي پيرامون خود ندارد مي تواند مدعي شود در آسمان آبي پرواز كرده  و نفس در نفس آسمان بال زده است؟من كه معتقدم حتي پاراگلايدر هم نمي تواند حس يك پرواز واقعي را به انسان منتقل كند. 

اينكه موجودي تصميم به پرواز بگيرد و در عرض چند ثانيه در آسمان باشد و بال در بالِ باد نفس بگيرد وهواي سرد و زلال را در اعماق ريه هايش فرو ببلعد، در آسمان مانور بدهد و مولكولهاي هوا را لابه لاي پرهايش حس كند و هرجا كه خواست ولو در قله كوه فرود بيايد كاري ست كه هنوز بشر از عهده اش بر نيامده.شما فرض بفرماييد به كسي كه از پا محروم بوده با پروتزهاي پيشرفته امكان حركت بدهيد ايا او لذت راه رفتن واقعي را درك خواهد كرد؟

 

+ نوشته شده در  ۹۴/۱۱/۱۷ساعت 13:29  توسط ایواخانوم | 

اگر كه نويسنده باشي و مطالبت رو واسه چاپ هي سانسور كنن وقتي كه ميري توي بازار واسه خريد، گاهي اتفاق ميفته كه اشتباها بجاي اينكه از فروشنده بپرسي: چقدر تخفيف ميدين؟! بپرسي: حالا آخرش چقدر سانسور مي كنين؟! پيش اومده كه ميگم ها!

+ نوشته شده در  ۹۴/۱۱/۱۷ساعت 11:1  توسط ایواخانوم | 

بدبختي آدمهاي ميانه رو اينه كه از هر دو طرف ِ افراطي بايد بكشن. اما هر يك از طرفين افراطي يك دشمن واحد دارن كه ميانه رو ها و اون طرفي ها هستن كه در يك مجموعه جا ميگيرن. الان من جزو آدم هاي بدبخت جامعه هستم!

+ نوشته شده در  ۹۴/۱۱/۱۷ساعت 10:59  توسط ایواخانوم | 

 

با اينكه بجز ثروت بسيار نداشت 

انگار فقير بود، انكار نداشت 

يك كُت و كراوات گران قيمت داشت 

مردي كه به پاي خويش شلوار نداشت 

 

+ نوشته شده در  ۹۴/۱۱/۱۷ساعت 10:14  توسط ایواخانوم | 

ملخ کوچولو از بچگی آدم خوبی بود. آدم که نه حیوون.حیوون که نه در حقیقت ملخ کوچولو حشره خوبی بود. همه حشرات که نه، همه حیوونا که نه، در حقیقت همه موجودات بیشه دوستش داشتن. ملخ کوچولو مودب،راستگو و نسبت به حشرات کوچکتر مثل مورچه ها و پشه ها مهربون بود و به حشرات بزرگتر احترام میذاشت.تنها ایراد ملخ کوچولو این بود که یک کم خیال پرداز بود و به نشخوار کردن که یکی از کارهای زشت بیشه اونا بود و در سایر بیشه هاعمل زشتی به حساب میومد علاقه خاصی داشت ملخ کوچولو در حقیقت این کار رو در عالم حشرات زشت نمی دونست و معتقد بود  این کار نه تنها کار ناشایستی نیست بلکه برای دستگاه گوارش فواید زیادی داره. در زمینه ارتباطاتش با ماورا هم گاهی به نقطه ای خیره می شد و انگار که با کسی صحبت می کنه توی عالم دیگه ای بود. اما از اونجا که ملخ کوچولو راستگو بود کمتر کسی فکر میکرد که داره سر دیگران کلاه میذاره. در حقیقت اغلب فکر میکردن ملخ کوچولو بخاطر دوری از دیگران دچار توهم شده. تعداد کمی هم حرفهاش رو باور میکردند و معتقد بودن روح اعظم به ملخ کوچولوی مقدس ظاهر شده.گاهی که مادر ملخ کوچولو به اتاقش که زیر گلبرگ کوچیک گل رز بود وارد میشد و میدید که ملخ کوچولو با کسی یا چیزی در حال حرف زدن هست به همون نقطه میرفت وبا حرکت دست توهمات ملخ کوچولو رو بهم میریخت و اونو به دنیای واقعی حشرات برمیگردوند.

اما دنیای واقعی حشرات دنیای کثیفی بود.دزدی برگهای انبارشده دیگران،هم نوع خوری،تجاوز به بیشه های مجاور و نشخوار کردن از کارهای رایج و زشت حشرات بیشه بود.

زمان گذشت و گذشت. ملخ کوچولو بزرگ شد ولی همچنان به جهت دوری از دیگران  درستکار باقی مونده بود  و البته در خلوت ارتباطش رو با اونچه که اغلب فکر میکردن توهماتش هست حفظ میکرد.

یه روز که طبق معمول توی گل رز تک و تنها نشسته یود و خلوت کرده بود دوباره روح اعظم بهش ظاهر شد و اونو برای راهنمایی سایر حشرات برگزید.ملخ به حشرات اعلام کرد که باید به راه و روشی که روح اعظم بهش میگه ایمان بیارن.اما فقط تعداد کمی بهش ایمان آوردن اغلب اونو به خیال بافی و تعداد کمی هم به دروغ گویی متهم میکردن. سالها گذشت.صداقت و راستی ملخ از یک طرف و ظلم و ناراستی حکومتهای ملخی باعث شد که افراد زیادی بهش ایمان بیارن. و بعد از مرگ ملخ مقدس هرچند که بر سر قوانین اون بحث و جدل زیادی در گرفت و عده زیادی داعیه جانشینی اون رو داشتن  اما اصول دین ملخ مقدس مشتمل بر راستی، پاکی و نشخوار کردن جزو مراسم اصلی مذهبی اعلام شد. 

 فقط اشکال کار اونجا بود که پیروان ملخ مقدس به دو دسته تقسیم شدن بعضی که بعد از نشخوار کردن محتویات غذایی رو دوباره می بلعیدن و اونها که نصفش رو از دهانشون خارج میکردن و به عنوان سهم جانشینان ملخ مقدس به افراد ذی صلاح تحویل میدادن؛ با شعار درود بر پاکی، راستی و نشخوار مقدس...

+ نوشته شده در  ۹۴/۱۱/۱۵ساعت 11:25  توسط ایواخانوم | 
باز نزدیک انتخابات شدیم و... 

 همه فیلترشکن ها از کار افتادن و کم کم پیامک ها هم غیر فعال میشن.  

زین سپس تا اطلاع ثانوی ارتباط ما مانند عصر حجری ها صرفا  از طریق  دود برقرار خواهد شد. 

 البته توی هوای  *دودی مشهد چه بُردی داره، خدا میدونه.  

 

* این واژه صرفا بُعد هواشناسی دارد و از هر گونه کنایه و اشاره سیاسی مُبری ست.

+ نوشته شده در  ۹۴/۱۱/۱۴ساعت 13:48  توسط ایواخانوم | 

از بچگي عاشق فيلم هاي ترسناك بودم.هر چند نفسم موقع ديدن فيلم ها در نمي آمد و تا چند روز هر سايه اي را كه در خانه مي ديدم وحشت ميكردم اما براي من كه دختر هستم حكم ماجراجويي غريبي داشت.چند روز پيش هم مجددا در اينترنت وا‍ژه هاي كليپ  و ترسناك را سرچ كردم و انگشت به دهان و آماده ی در رفتن شروع كردم به ديدن كليپ ها و هرچند دقيقه يكبار دور و برم و پشت سرم را نگاه ميكردم كه كسي يا چيزي در كمينم نباشد.

فردايش كه مجبور شدم در خانه تنها باشم خيلي بهم سخت گذشت. دقت كه ميكردم متوجه ميشدم  كه چقدر وسايل سر و صدا داشتند!همين ميز فكسني خواهرم در عرض 2 ساعت سه بار تق و توق كرد.صداهاي عجيب و غريب حمام ديگر جاي خود را داشت.من هم چمباتمه زده روي تختم نشسته بودم و با چشمهاي مترصد ديدن به وسايل و سايه ها نگاه ميكردم. تلويزيون را روشن كرده بودم و قفس پرنده هايمان را هم كنارم گذاشته بودم كه با شنيدن آواز قناري احساس كنم همه چيز در شرايط گل و بلبل قرار دارد.اما قرار نداشت!در همين اثنا ناگهان گلهاي گلدان مصنوعيي كه روي ميز مقابلم بود حركت سريعي كردند من هم جيغ كشيدم و به آشپزخانه پناه بردم و چاقوي ميوه خوريي را دودستی مقابلم گرفتم و آماده حمله به روح يا جن یا هرچیز دیگری که گلها را حرکت داده بود شدم.

بعد كه خواهرم به خانه آمد و ماجرای جن را شنید،كلي خنديد.خواهرم خيلي روي گل و گياه حساس است و گويا ساقه هاي چند گل گلدان را با چسب بهم چسبانده بوده كه گلها فشرده تر و زيباتر به نظر بيايد و حرکت خودبخودی گلها گویا  بخاطر باز شدن چسبشان بوده.بعد از فهميدن ماجرا با تشر به او گفتم:>>باز تو روي وسايل خانه اعمال سليقه كردي؟<< او هم در جوابم گفت:>>باز تو فيلم ترسناك ديدي؟!<<

+ نوشته شده در  ۹۴/۱۱/۱۴ساعت 8:24  توسط ایواخانوم | 

 

يكي از اطلاعيه هايي كه روي تابلوي اعلانات كتابخونه بيمارستان نصب شده مربوط ميشه به انگشتر طلايي كه ماهها توي كتابخونه پيدا شده و صاحبش كه احتمالا يكي از بچه پولدارهاي دانشگاه علوم پزشكي هست كه هميشه وسايلشون رو توي كتابخونه ها جا ميذارن و بي خيالشون ميشن،تلاشي براي پيدا كردنش نميكنه.  

ديروز خانومي توي حياط بيمارستان داشت گريه ميكرد و از من 10 تومن پول خواست. اگر به من باشه همون انگشتر رو ميدادم به اين خانومه. از نظر من اين كار هيچ اشكالي نداره. ولو اينكه صاحبش 5 ماه ديگه سر و كله ش پيدا مي شد.  

 

+ نوشته شده در  ۹۴/۱۱/۱۳ساعت 8:39  توسط ایواخانوم | 

در جريان مبارزه م براي لزوم پوشيدن چادر براي درمان در درمانگاه امام حسين خدمت حاج آقايي روحاني در نهاد رهبري سپاه رسيدم. نتيجه بحثهامون اين شد كه در دل من مرضي هست كه حاضر نيستم چادر بپوشم. ايشان در جواب سوال من كه گفتم: آخه يك فردي كه سرگيجه داره و وظيفه محافظت ازش براي نيفتادن و ضربه مغزي نشدن به عهده بيمارستانه چطور چادر سرش كنه و از پله هاي بيمارستان بالا و پايين بره؟! ايشون فرمودند چادر حجاب برتره و بخاطر رضاي خدا اين سختي رو تحمل كنه.
نامه شكايتم رو هم كه شخصا به يكي از فرماندهان سپاه دادم موقع خوندنش لبخند ميزد(يعني اينقدر طنز نوشته م كه توي نامه رسمي اداري هم بروز ميكنه؟!) بعد هم كه فهميد توي كار طنزم شمارشو داد گفت گاه گداري شعرهاي طنزت رو برام بفرست! اينم نتيجه دعوا و مرافعه من با سپاه! دوست شديم رفت! البته من همچنان پيگيرم!

+ نوشته شده در  ۹۴/۱۱/۱۲ساعت 11:18  توسط ایواخانوم | 

هر چه از پنجره به راننده سرويس پسرم ميگفتم كه الان مرتضي مي آيد،ول كن نبود.هي بوق ميزد. در آخر هم چند بوق با ريتم خيلي خاص كه بيشتر شبيه علايم مورس بود زد و رفت!

با خودم فكر كردم اين چند بوق پشت سر هم چه معنيي ميدهد؟ يعني چه گفت و رفت؟ گفت كه تقصير خودتان است،من رفتم،كمي نظم و ترتيب هم خوب چيزيست؟ يا گفت من ميروم يكي ديگر از بچه ها را سوار كنم الان برميگردم؟ اصلا زبان ماشينها چگونه است؟ به نظر من اگر ماشيني يك بوق بزند يعني سلام.همان بوق را اگر كشدار بزند يعني راه را بند آوردي حوصله ام سر رفت حركت كن ديگر.اما دو بوق كوتاه پشت سر هم به اضافه يك حركت برف پاك كن يعني سلام چطوري رفيق؟ اگر راهنماي راست را بزند و يك حركت برف پاك كن يعني راستش را بگو دلت برايم تنگ شده بود؟ راهنماي چپ بدون حركت برف پاك كن يعني به جهنم كه تنگ نشده بود! تو خودت هم همچين مالي هم نيستي ها! زدن آب پاش شيشه جلو يعني تف بر اين روزگار نامرد! زدن يك نوبت چراغ بالا در جاده يعني داداش ما اينجاييم خواب نباشي يك وقت.اما همين علامت در سطح شهر يعني >>اي كه پنجاه رفت و در خوابي/ مگر اين پنج روزه در يابي<<.يك نوبت بالا بردن كاپوت جلو و بستنش يعني بي خيال آبجي! درِ كاپوت رو مي شه بست اما در دهن مردم رو نه. باز و بسته كردن در عقب سمت چپ و بعد در صندوق عقب و سپس در عقب سمت راست يعني مياي چام چام بازي كنيم يا نه؟ و سرانجام ده تا بوق زدن و راه افتادن و  بجا گذاشتن يك عالمه دود يعني تا ده روز ديگه ميام خواستگاريت،منتظرم باش!*

*به عقيده بعضي از سياسيون همين ده بوق در فصل زمستان يعني دهه فجر بر همه رهپويان انقلاب اسلامي مبارك باد. 

 

+ نوشته شده در  ۹۴/۱۱/۱۲ساعت 9:19  توسط ایواخانوم | 

دور و زمانه عجيبي شده؛همه جا دوربين مخفي تعبيه شده است.مثلا اگر از دست جاريت عصباني باشي اصلا نميتواني دو كلام با خودت توي سوپرماركت محل  حرف بزني وسبك تر شوي.همه جا نوشته است اين مكان مجهز به دوربين مدار بسته است.بعيد نيست فردا فيلمت در اينترنت به عنوان ديوانه اي كه با خودش صحبت ميكند پخش شود و از بد حادثه يكي از نسخه هاي فيلمها به دست جاريت برسد.يك جورهايي احساس ميكنم اگرچه كه اين دوربين ها در اماكن عمومي تعبيه شده اند اما به حريم خصوصي افراد وارد ميشوند.

دوستي تعريف ميكرد كه يكبارصبح زود از كوچه اي خلوت رد ميشدم يك آقاي موقري سوار بر موتور با كلاه كاسكت كنارم نگه داشت و گفت:>> كيفت را بده!<< من هم مثل آدمهاي جوگير پرسيدم:در برابر دوربين مخفي قرار دارم؟باز آقاهه با عصبانيت و تحكم بيشتري گفت:>>ميگم كيفت رو بده من<<. من هم بدون مقاومت كيفم را به او دادم و او هم رفت كه رفت! وهر چه انتظار كشيدم كه كسي از پشت درختي ،ماشيني دربيايد و بگويد: لبخند بزنيد! شما در برابر دوربين مخفي قرار داريد در نيامد كه نيامد!

 يكبار ديگر همسايه مان تعريف ميكرد در مسافرتي به يكي از شهرهاي سياحتي كشور پسر 3 ساله ش كه مدت زيادي نبود كه از پوشك گرفته شده بود در خيابان دچار حادثه شد!منظورم را كه متوجه ميشويد؟من و پدرش هم دور و برمان  را نگاه كرديم؛كسي نبود،در پناه خودمان شلوارش را سريعا عوض كرديم. بعد كه كارمان تمام شد متوجه شديم كه دوربين مخفي يك بانك زوم كرده است روي ما!

+ نوشته شده در  ۹۴/۱۱/۱۱ساعت 14:24  توسط ایواخانوم | 

 

شايد همين خونه هايي كه برعكس خونه هاي غربي پنجره هاشون بالا و پرده هاشون كشيده هست و هيچ بيگانه اي نميتونه حياط و داخلشون رو ببينه مردم رو به دو رويي تشويق ميكنن. بهشون ياد ميدن همونطور كه داخل خونه هستن بيرون نباشن. مردمي كه هميشه چيزي براي پنهون كردن دارن ديگه نميتونن با غريبه ها رو راست باشن. 

 

+ نوشته شده در  ۹۴/۱۱/۱۱ساعت 9:31  توسط ایواخانوم | 

علي كوچولو پسر بچه پرورشگاهي 9 ماهه شيريني بود. با اينكه لحظه هاي آخر زندگيش بود و دستاي كوچولوش متورم شده بودن اما صورتش هنوز ناز و دوست داشتني و معصوم بود.مطمينم اگه چند ماه ديگه زنده ميموند از اينم شيرين تر ميشد. 

روي تخت به پشت دراز كشيده بود.هوشيار نبود و سرش توسط دو محافظ نرم ساپورت مي شد. بايد هر 2 ساعت قندش رو چك ميكردم. دستهاي كوچولوي متورمش ديگه جاي سوزن زدن نداشتن. خانوم تخت كنار علي كه دختربچه ش مريض بود روي كارهاي من دقيق شده بود. هر بار كه ميرفتم قند دخترش رو بگيرم كلي سفارش ميكرد تو رو خدا آهسته و دخترش دنيا رو روي سرش ميگذاشت.مادر دختربچه سرش رو خم كرد كه ببينه من چيكار ميكنم.اما موقعيتم رو طوري تنظيم كردم كه ...

دست علي رو توي دستم گرفتم هنوز گرم بودن.دلم رضا نميداد يك سوزن بي فايده ديگه به دستهاي كوچولو و بي دفاعش بزنم. هرچند كه علي مقاومت و گريه نميكرد اما خودم شرمنده علي بودم بخاطر سوزنهاي بي نتيجه اي كه بايد بهش ميزدم كه طبق قانون قندش رو چك كرده باشيم هر دو ساعت.فقط بخاطر قانون نه بخاطر علي. 

روي علي خم شدم و جوري وانمود كردم كه دارم قندش رو ميگيرم اما با شست دست چپم دستش رو ناز كردم. قندش در تمام 10 ساعتي كه هر 2 ساعت چك كردم ثابت بود و احتمالا تا لحظه فوتش توي همون رنج ميموند. كاري هم نميشد براش انجام داد. 

بعد از نمايش تست قند دستش رو روي تختش گذاشتم.سر كوچولوش رو ناز كردم.پتوي پنبه اي رو كه روش عكس ميكي موس بود كشيدم روي بدنش و رفتم به سمت ايستگاه پرستاري. توي چك ليست يك رقمي نزديك به رقم تستهاي قبلي قندش نوشتم و پستم رو به اينترن بعدي تحويل دادم. 

 

+ نوشته شده در  ۹۴/۱۱/۱۱ساعت 7:52  توسط ایواخانوم | 

شعری بخوان به قافیه ی آتش و فشنگ

شعری نه ازدهان من ازلوله تفنگ

این آسمان شده ست پراز صولت عقاب

صحرا پر از دلاور و دریا پر از نهنگ

آتش بزن به قلب بد آهنگ نیستی

تیرغمی بکار تو در استخوان ننگ

یک شربت است مرگ که طعمش دوگانه است

درکام تو عسل شد و بیگانگان شرنگ

سبزی نبوده سبزتر از سبز ِ سیدی

سرخی نبوده سرختر از خون ِسرخرنگ

آنانکه خاک کشور خود را فروختند

بگذار تا همیشه بمانند در فرنگ

ای رأفت روان شده خواهان صلح باش

ای عزت همیشه خروشان من بجنگ

 

+ نوشته شده در  ۹۴/۱۱/۱۱ساعت 7:24  توسط ایواخانوم | 

ديروز سر يك تقاطع  با يك نيسان كه چندان هم آبي رنگ نبود و رنگش بيشتر لاجوردي متمايل به بنفش بود شاخ به شاخ شدم.البته شانس آورديم كه هر دو به موقع ترمز كرديم اما طرف خيره خيره به من نگاه ميكرد كه يعني حق تقدم با من بود يره!لابد متوهم شده بود كه من مشهدي نيستم و بايد حق تقدم را به عنوان يك غير مشهدي به او ميدادم لذا اين جانب هم خيره خيره به او نگاه كردم و بهش فهماندم كه اينجانب هم مشهدي هستم.

از ديروز دارم به اين موضوع فكر ميكنم كه به چه طرقي ميشود رانندگي را در سطح شهرمان بهبود ببخشيم.با حذف كليه نيسانهاي آبي رنگ از سطح شهر؟ با تغيير رنگ نيسانهاي آبي رنگ؟با تغيير رنگ كليه وسايل نقليه شهر؟ با تغيير رنگ لباس راننده ها؟با خيره خيره نگاه كردن به رانندگان لاين مقابل؟اصلا دست به سينه نشستن و صرفا با نگاه رانندگي كردن؟جاي مسافر نشستن و استخدام يك راننده غير مشهدي؟ با اهدا جايزه به كساني كه 100 متر رانندگي كنند و معلوم نشود مشهدي هستند؟حالا چه چيز اهدا كنيم كه نتيجه بخش باشد؟به عقيده اينجانب بهترين ،موثرترين و نوستالژيك ترين هديه براي تشويق يك مشهدي جهت تثبيت يك رفتار در وي يك سطل شله مشهدي ست ولاغير.تصورش را بكنيد از فردايش كلي راننده قانونمند در سطح شهر خواهيم داشت كه هيچكدام حاضر نيستند زودتر از ديگري از چهارراه بگذرند.حتي پشت چراغ سبز هم مي ايستند و با يك لبخند و زير چشمي به پليس و سطلهاي تشويقي شله اش نگاه ميكنند واز فردايش از اين جمله ها ميشنويد:>>ننه!مو بُرُم يه نُموره توي شهر رانندگي كُنُم يَك سَطل شله بيگيرُم،الان ورمِگِردُم!<<

+ نوشته شده در  ۹۴/۱۱/۱۰ساعت 10:14  توسط ایواخانوم | 

يكي از معضلات كشور ركود جمعيتي يا در اصطلاح اكوسيستمي آن توقف توليد مثل است.شك نداريم كه يكي از بهترين راهكارهاي بالا بردن نرخ زاد و ولد بالا بردن آمار ازدواج در كشور است و صد البته واضح است كه مهم ترين قشري كه در لبه پرتگاه سن ازدواج قرار دارند دانشجويان هستند؛ به گونه اي كه اگر شما يك هولشان بدهيد به راحني در تله ازدواج خواهند افتاد  لذا در اين روايت راهكارهاي افزايش شمار ازدواج دانشجويي ارايه ميگردد.

پايين آوردن شمار كتابهاي چاپ شده دانشگاهي و بالا رفتن درخواست جزوه و باقي ماجرا! البته چون به كرات ديده شده كه دانشجويان پس از ازدواج اقدام به بچه دار شدن نميكنند ارايه شناسنامه كودك حداكثر بعد از 9 ماه از تاريخ ازدواج جهت ادامه تحصيل ضروري ست!

توقف سريع واردات كافور به كشور. در همين زمينه  صادرات كافورهاي وارد و انبار شده در دانشگاههاي كشور هم نتيجه مشابهي خواهد داشت.

اختصاص سرويسهاي بهداشتي دانشگاه به دانشجويان متاهل و در معذوريت گذاشتن دانشجويان مجرد.

تعيين ضرب العجل ازدواج براي دانشجويان مطلقه به گونه اي كه در صورت عدم ازدواج در مدت مقرر حكم طلاق خودبخود باطل  و فرد خاطي مجبور به زندگي مادام العمربا همسر قبلي  و موظف به پاس كردن مجدد دروس ترم قبلي پاس شده خود خواهد شد.

كسر نمره بدون دليل از دانشجويان مجرد.

ارفاق نمره به دانشجويان متاهل با ارايه دلايل واهي يا بدون ارايه دلايل واهي!

دو برابر شدن جريمه ي عدم دريافت غذا در سلف براي دانشجويان مجرد. البته راهكار جريمه نشدن افراد متاهلي كه غذاي خود را دريافت نميكنند هم نتيجه مشابه ميدهد اما چون به نفع سيستم تغذيه دانشگاه علوم پزشكي نيست اين راهكار منتفي ست و همان جريمه دو برابر، هم به نفع دانشگاه و هم خود دانشجوست!

در انتها از راهكارهاي ابتكاريي كه دانشجويان جهت بالا بردن آمار ازدواج دانشجويي ارايه ميدهند استقبال خواهد شد و به طرح ابتكاري برتر جايزه ارزنده اي كه شامل وام ازدواج است  تعلق خواهد گرفت كه البته  پس از تولد فرزند پنجم طراح  اين هديه به وي اعطا خواهد شد!

+ نوشته شده در  ۹۴/۱۱/۱۰ساعت 8:32  توسط ایواخانوم | 

 

ماهها قبل دوستم يك سر قرآن برام باز كرد كه ببينم راه حق كدومه!  و آيه اي كه اومد رو نشونم داد قريب به اين مضمون كه "به راستي كه آنان كه به اين كتاب شك دارند به زودي در آتش افروخته..." گفت ببين چقدر خوب جوابت رو داد؟! 

به ديوان حافظ هم تفال زدم قريب به اين مضمون اومد" بجز مي و شراب  راهي نيست ". 

يكي از ايرانياني كه از طريق ارتباط تلويزيوني و با گفتن اوراد عجيب و غريب در خارج از كشور شفا ميده و داستان شفاهاش به اثبات رسيده رو هم از طريق سايت آپارات پيدا كردم وقتي كه كليپش رو باز كردم گفت: آهاي فلان خانومي كه بچه مريض داري فلان كار رو بكن، آهاي منيژه خانومي كه به كارهاي من شك داري ...؟! 

چه روزي بود اون روز! هر دري رو ميزدم باز ميشد!  

 

+ نوشته شده در  ۹۴/۱۱/۱۰ساعت 7:36  توسط ایواخانوم | 

یادم رفت بگویم!

در جریان صحبت با حاج آقای روحانیی در دفتر نهاد رهبری که معتقد بودند بیمار هنگامی که وارد درمانگاه امام حسین میشود باید برای رضای خدا حجاب برتر بپوشد،وقتی که دیدم من  نه میتوانم شکایت کنم از درمانگاهی که از پذیرفتن من به عنوان بیمار به واسطه نپوشیدن چادر امتناع کرد و نه میتوانم این قضیه را در روزنامه ها مطرح کنم(قبلا یکی گفته بود مطرح کن ببین چه میشه!) به حاج آقا گفتم: با دوستان چادریم قطع ارتباط کرده ام.

ایشان گفتند این حرکت من مصداق بارز تشویش اذهان عمومی ست و حق چنین کاری را ندارم. حالا که در انتخاب دوستانم مخیر نیستم دوستان چادریی که با آنها قطع ارتباط کرده ام و مایلند دوباره با من ارتباط داشته باشند تقاضای خود را به ایمیلم ارسال کنند. به همراه یک تکه متبرک از گوشه چادرشان! :)

 

 

+ نوشته شده در  ۹۴/۱۱/۰۸ساعت 11:58  توسط ایواخانوم | 

 

معمولا آقایان از بعضی از اخلاقیات بانوان شاکی هستند.به طور مثال وسواس بانوان در نظافت منزل،علاقه شدید به خرید، وسواس در پوشیدن لباس و...

اما انسان اگر واقع بین باشد همیشه ردپایی از صفات منفی دیگران در خودش پیدا خواهد کرد که به شکل دیگری خود را بروز داده است.به طور مثال یکی از صحنه های با نمکی که آقایان هر روز در خیابان ها خلق میکنند مراسم وداع با وسیله نقلیه شان است هنگامیکه آنرا در کنار خیابان پارک میکنند و سر کارشان میروند.

اگر دقت کرده باشید حداقل 23الی  24بار هنگام جدا شدن از ماشینشان برمیگردند و به آن نگاه می کنند.آخرین نگاه را هم معمولا سر پیچ کوچه که دیگر امیدی به رو برگرداندن و دیدن ماشینشان ندارند به جگرگوشه شان می اندازند.حتی دیده شده که اگر شرایط  پارکینگ مناسب باشد آقایان معمولا ترجیح میدهد همانجا رخت خوابی پهن کنند که شب را هم در کنار ماشینشان صبح کنند.در حقیقت همان حساسیتی که بانوان در نخ کش شدن لباسشان دارند آقایان آنرا در خط افتادن روی ماشینشان اعمال میکنند و قادر به دیدن ظریف ترین خطها در ناپیداترین نقاط ماشینشان در کسری از ثانیه هستند.

دوست شاعری داشتم که همیشه فکر میکردم آدم بی تعلقی است چون به هیچ عنوان در قید مادیات نبود.اما بعدها فهمیدم همان حب و بغضهایی که دیگران درباره اشیا دارند او درمورد شعرهایش دارد؛کافیست که کسی شعری بگوید که کمی شبیه شعر حضرت استاد باشد بلافاصله زمین و زمان را به سرقت ادبی متهم میکند.

"غلام همت آنم که زیر چرخ کبود/ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزادست"

 

 

+ نوشته شده در  ۹۴/۱۱/۰۸ساعت 11:46  توسط ایواخانوم | 

 

از وقتی که سایتهای مختلف رو بخاطر بدست آوردن یک فیلتر شکن خوب زیر پا گذاشتم به این نتیجه رسیدم که کسی که وظیفه فیلتر کردن سایتهای مختلف رو داره شغل جالبی باید داشته باشه. یعنی همه ش باید برای فیلترکردن چیزهای خلاف اونها رو کم و بیش ببینه و مدام دنبالشون بگرده و توی گوگل سِرچشون کنه. یعنی باید چقدر به لباس و یقه یک خانوم خارجی خیره بشه تا بفهمه که ضرورت فیلتر شدن داره یا نه؟!

تقبل ا...!

+ نوشته شده در  ۹۴/۱۱/۰۷ساعت 10:53  توسط ایواخانوم | 

چند روز پيش قرار بود براي اولين باربه منزل يكي از دوستان كه جلسه هفتگي مثنوي خواني دارند بروم.مجبور شدم دو اتوبوس عوض كنم. وقتي كه سوار اتوبوس دوم ميشدم به يك خانمي گفتم كه:"من قصد دارم به عبدالمطلب 25 بروم سوار اتوبوس  شماره چند بشوم؟" ايشان گفتند:" منزل ما عبدالمطلب 24 است من با اتوبوس 29 ميروم". بنده هم خوشحال از اينكه با فردي كه تقريبا با من هم مقصد است آشنا شده ام با او سوار اتوبوس شدم. 

وقتي كه به ايستگاه مورد نظر رسيديم او پياده شد من هم به تبعيت از او پياده شدم و با هم خداحافظي كرديم.قاعدتا بايد عبدالمطلب 25 در سمت مقابل خيابان قرار ميداشت اما همين كه به آن سمت خيابان رفتم ديدم كه  در سمت مقابل عبد المطلب 11 قرار دارد و من بايد مسافت زيادي را دوباره برميگشتم تا به عبدالمطلب 25 برسم. بعد از كلي پياده روي به عبدالمطلب 25 رسيدم و خدا رو شكر كردم كه اوضاع شهرمان آنقدر خراب نيست كه مثلا ميلان عبدالمطلب 25 كلا در يك خيابان ديگر مثلا مقابل شهيد بهشتي 24 باشد!زنگ منزل را كه به صدا در آوردم،از آيفون صداي خانم جعفري را شنيدم.سلام كردم و گفتم: "رضوانم"با بي ميلي گفت:" بفرماييد".از پله ها بالا كه رفتم فهميدم جلسه اين هفته كنسل شده و دوستان لطف كردند و به من اطلاع نداده اند.بدون اينكه مزاحم خانم جعفري شوم برگشتم. 

در راه با خودم ميگفتم شهري كه عبدالمطلب 24 اش روبه روي عبدالمطلب 11 اش باشد بايد هم شهروندانش جلسه مثنوي خوانيشان را كنسل كنند و به مدعووين خبر ندهند.از قديم گفته اند:بچه  حلال زاده به داييش ميرود شهروند به شهرش! 

+ نوشته شده در  ۹۴/۱۱/۰۶ساعت 11:28  توسط ایواخانوم | 

شعري بود كه پيش از اين به شهيد شوشتري تقديمش كرده بودم، اما وقتي كه يكي از فرماندهان سپاه گفت شهيد شوشتري هم اگر دو خانم براشون شعر بگن شعر كسي رو كه حجاب برتر(چادر) داره ترجيح ميده از تقديم شعرم به شهيد شوشتري پشيمون شدم. كار رو تقديم ميكنم به شهداي ارتش. كسي كه منو شهروند درجه 2 ميدونه منم اونو شهيد درجه 2 ميدونم!

 

پیش از تمام  ما به قیامت رسیده بود

او از مسیر دل سر ساعت رسیده بود

در خانه؟ .... نه! به  وسعت مسجد قیام بست

از انفراد ِ خود به جماعت رسیده بود

زنبورهای تفرقه در باغ پیکرش

نیش زبانشان به جراحت رسیده بود

جسمش اگر چه روی زمین تکه تکه شد

روحش در آسمان به سلامت رسیده بود

 

تنها نه اينكه او به بهشت ِ خدا رسيد؛

حتی بهشت هم به سعادت رسیده بود  

ما روی اسب نیت خود لنگ مانده ایم

پای بريده او به زیارت رسیده بود

ما پشت میز، او سپر سیبهای سرخ

ما به مقام و او به شهادت رسیده بود  

 

+ نوشته شده در  ۹۴/۱۱/۰۶ساعت 8:48  توسط ایواخانوم | 

همانطور كه ميدانيم محارم دو گونه اند: نسَبي و سبَبي.تمام كساني كه در كنكور قبول شده اند حتما درسهاي بينش اسلامي دبيرستانشان را خوب خوانده اند و تفاوت بين اين دو گونه محرميت را ميدانند.آنها هم كه نميدانند بهتر است هرچه سريع تر در كنكور شركت كنند و قبول بشوند تا مطلع شوند.ما كه در اينجا بنگاه قبولي كنكور به طور تضميني باز نكرده ايم كه مجبور به توضيح باشيم.

اما غرض از پيش كشيدن اين بحث اين بود كه قديمي ها ميگفتند پزشك محرم بيمار است.انسان بعضي از بيماريها و مشكلاتش را كه حتي پدر و مادرش از آنها بي خبرند با پزشك معتمدش در ميان ميگذارد و حتي افرادي كه بيماري خودشان را انكار ميكنند و يا سعي در فرافكني آن دارند و به نوعي گويا خودشان را هم محرم مشكلاتشان نميدانند پيش پزشك به بيماري خود ولو به طور ضمني  اعتراف ميكنند و با او صادق هستند.اما سالهاست كه قانون پزشك محرم بيمارست مثل همه مظاهر زندگي معاصر دچار تحول شده است و گونه اي جديد از محرميت سالهاست در مطب پزشكان اجرا ميشود و آن اينست كه پزشكان بيماران را نه يكي يكي بلكه در حضور چند بيمار ديگر ويزيت ميكنند.  به اين شكل انسان بايد جيك و پيك بيماريش را در حضور چند بيمار ديگر بيان كند.اصلا نميدانم فلسفه ورود چند بيمار به داخل اتاق پزشك چيست؟ اما فهميده ام كه بايد اصطلاح "پزشك محرم بيمارست"را اصلاح كرد به "پزشك و بيماراني كه دو سه شماره نوبتشان بالاتر و يا كمتر از شماره شماست محرم شما هستند". 

البته همانطور كه ميدانيد اين محرميت بعد از پرداخت حق ويزيت جاري ميشود! 

+ نوشته شده در  ۹۴/۱۱/۰۵ساعت 12:36  توسط ایواخانوم | 
دو چیز هست که در دنیا مشابه نداره: 

1. حقیقت 

2. خوراکی 

بخصوص اگر حقیقت خالی از ابهام و ارجاع به زمان آینده و دور زدن جوینده باشه 

و در مورد خوراکی بخصوص اگر کاکایو داشته باشه 

هر دو فشار رو پایین میارن و آرامش بخشن.  

 

امتحان کنین اول دومی رو ، بعد اگر یافتین اولی رو.

 

+ نوشته شده در  ۹۴/۱۱/۰۵ساعت 12:29  توسط ایواخانوم | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه حسن کچل میوه فروش محلمون و گفتم: مامانم گفته یه هندانه! بکشین بدین . تا این و گفتم حسن کچل منو بغل کرد بوسید و گذاشت روی نیمکت شکسته کنار مغازش و گفت:اول یه هندانه می برم میدم دخترم بخوره بعد یه هندانه میدم ببَره!
و بدینگونه است که "هنرمند هرجا رود قدر بیند و بر صدر نشیند!"

نوشته های پیشین
۹۴/۱۱/۰۱ - ۹۴/۱۱/۳۰
۹۴/۱۰/۰۱ - ۹۴/۱۰/۳۰
۹۴/۰۹/۰۱ - ۹۴/۰۹/۳۰
۹۴/۰۸/۰۱ - ۹۴/۰۸/۳۰
آرشیو موضوعی
رباعی
طنز
غزل و...
خاطرات
فرمایشات
کودک درون
آييني
پزشکی
سیاسی!
داستان واره ها
ناسپید
ضايعات
پیوندها
صفربيگي
عرفان پور
نبوي
عباس صادقي
کاظم کاظمی
علیرضا قزوه
مهدي موسوي
علیرضا بدیع
سپاهي لايين
اکرامي فر
تقي ابادي
جواد کليدري
قاسم رفيعا
بوالفضول اشعرا
عابدين زاده
ايمان کرخي
سعيد بيابانکي
املت دسته دار
محدثی خراسانی
خالو راشد
کافه طنز
استاد احمد
پیام یزدانجو
سینا نیر
سعيد ميرزايي
زهرا معتمدی
سجاد عزیزی
شعر خراسان
ارش شفاعی
فاطمه اختصاری
بهزاد خواجات
بروسان
جواد گنجعلی
سپاهي یونسی
آدم برفي ها
بیگانه
شعر خراسان
حامد علیزاده
گل اقا
نعمتی
قیصر امین پور
الهام امین
هاشم کرونی
هشت بهشت
بهروز یاسمی
زرویی نصر آبادی
دفتر طنز
الهام میزبان
سید موسوی
حسن حسینی
نرگس برهمند
ابراهیم نبوی
از شنبه
احمدی فرد
نقاشی های خدا
سلام بچه ها
کانون پرورش...
صادق هدایت
شاملو
مهرجویی
عباس معروفی
رضا براهنی
گارسیا لورکا
بهداروند
روزنامه خراسان
علی صالحی
سهراب سپهری
یداله رویایی
شجریان
رضا احمدی
بهرام بیضایی
دیلم کتولی
آیات غمزه
غزل معاصر
شاعر
نويد شاهد
سعید
خروج
اوارستان
باد
حسيني مقدم
مهرداد فلاح
قول و غزل
مکتبخونه هالو
مهدی آخرتی
هیوا
بیت
ویکی پدیا
لانگمن
رسم رفاقت
سهراب
مهدی فرجی
فهيمه حسيني
ايران سيما
آموزش زبان
ابوطالب مظفري
زهرا حسين زاده
نويسک
همه چي
مركز مطالعات...
اكسفورد
امريكاي...
ایران
دكتر...
شهر شب
پزشكي
مومنا
از چهارگوشه دنيا
كلوپ
گفت و چاي
من ميم.ف هستم
شعر جوان
مريم حقيقت
سودابه مهيجي
علي بهمني
كرگدن
اهنگ
تمشك
شال گردن
اينجا چراغي روشنه
كرگدن
ويولت
الهام حيدري
رباعي
شاهين نجفي
شرعي
فرهنگخانه
راه
شعر
وبلاگ نويس
بكت
سيد حميد برقعي
فاطمه حلیمیان
چغوک
كندو
زنگنه
مهدي سهراب
دست ور چنق
مختلف
سيد حسين مويد
مترسک
سانتا
بادبادکباز
سنجوري
علي محمد مودب
مرتضي اخرتي
مجموعه شعر
عكس
كارتون
مصطفي رحماندوست
علي ثابت قدم
طغيان
صحرا
فارسي زبانان
سايت مهدي موسوي
شعر نو
عمو مصطفي
دفتر شعر
پرستاري
شعر
7سیب
جوانان امروز...
شهرستان ادب
وبدا
کرياس
آدم حرفي
هيچكس
افكارنيوز
شعرانه
موسيقي
مهدي سهراب
رباعي
تنها
شعر ناب
رباعي
مريم حقيقت
مهدي سهراب
خليل جوادي
هدي
هدي
روزنه
کانون اندیشه و قلم(بیژن)
همشهری (بیژن)
مصطفی حسن زاده
کاسنی
ایران ویج
نيوز
جواد زهتاب
شعر
كتاب الكترونيك
رنگینک
فارسي زبانان
جودي
نجمه دلدار بهاري
سلامت ايرانيان
داروخانه
عاطفه رنگ آميز
هادي حيدري
اخبار علوم پزشکي
داستان-سه شنبه
حيات بخش
آنالي
سيد حسن مبارز
سه شنبه ها-شعر
پاتوق پاييزه شعر
کافه داستان
معاصران
کیان
پارسيک
شعر
نجمه زارع
نجمه زارع
فرشته خدابنده
لبش
مهدي فرجاالهي
علي گردويي
همتي
مسطار
رباعي
عاشقانه ها
حسين زحمتکش
فانوس
شايعه نيوز
طنزنوشتهاي يک سفير
گفتگو نيوز
دو دل
چوک
بانک رباعي
بديع
انیمیشن
موفقیت
نجمه زارع
عکس
امتياز
8بهشت
کریاس
اخبار
جوک
شعر آستان
آموزش زبان
عکس
facebook.com
ایده
احمدرضا احمدي
گروس عبدالملکيان
شمس لنگرودي
بوستون
فرارو
خبرانلاين
کرياس
اي طنز
خاله خانباجي
مهسا زهيري
رسول پيره
رسول يونان
عصر نو
گلنار
غزل معاصر
بهترین شعرها
جوک
محمد مهدي سيار
رحيمه مهربان
رضا احسان پور
healthtube
شهرستان ادب
دفتر طنز
سلامت
خانه شعر خراسان
ورزش3
imdb
اموزنده
بچه مشهد
باغکوچه
غلامرضا شکوهی
آنات
پنجره
JAVAD GHAN
bbc
شبهه
شبهه
آوانامه
مجهولات جهان
چيزنا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM