آمار رضوان
استفاده از آثار با ذکر نام مولف بلامانع است.

 

بین روحانیون آقای فاطمی نیا رو خیلی دوست دارم. از اونایی هستن که حرفاشون به دلم می شینه و حداقل تا 3 ساعت و نیم بعد از سخنرانیشون اثرش روم باقی میمونه! هر وقت مشهد بیان و خبردار بشم توی جلسه هاشون شرکت میکنم. تمام مدت سخنرانی هم به نظرم حرفاشون با نمک و شیرینه و لبخند به لب دارم. عین یک جلسه ی شعر طنز از حرفاشون لذت میبرم. اگه توهین بهشون نباشه به نظرم خیلی بوگلی بوگلی و دوست داشتنی هستن. مصداق این مصرع که: ترکان پارسی گوی بخشندگان عمرند.

 

چند سال پیش هم که مشهد اومده بودن توی جلسه شون نشسته بودم و ایشون در مورد کرامات افرادی که باطن فرد مقابلشون رو در چهره شون به صورت یک سیمای نورانی یا یک حیوون خاص میدیدن صحبت میکردن. جلسه که تموم شد همه رفتیم دم ماشین ِ حاج آقا. یادمه اون روز ما خانوما دور پنجره ی ماشینشون حلقه زده بودیم و همه موقع خدافظی هی میگفتن التماس دعا حاج آقا و حاج آقا سر تکون میدادن. من یه گوشه جایی که حاج آقا رو ببینم عقب تر ایستاده بودم و ساکت با لبخند محبت آمیزی به حاج آقا خیره شده بودم. حاج آقا همین طور که سوار ماشین بودن به همه نگاه میکردن، چشمشون به من که افتاد یک مکثی کردن. حالا نه در اون حد که شما فکر می کنین اما به هر حال احساسش کردم. بعد هم ماشینشون راه افتاد و رفت. توی مسیر خونه همه ش به موضوع بحث حاج آقا فکر میکردم و اینکه آیا حاج آقا منو به چه هیاتی دیده بودن؟!

 

اونم با اون لبخند مضحک روی لبام؟!

 

 

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۶/۱۲ساعت 14:50  توسط منیژه رضوان  | 

دیشب که رفته بودیم

پیش امام هشتم

توو حرمش شیرینی

هی می دادن به مردم

***

حرم چراغونی بود

بچه بود و مرد و زن

خادما شعر می خوندن

بچه ها دس می زدن

***

تولد و تولد

آینه و نور و پولک

امام رضای خوبم

تولدت مبارک

 

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۶/۰۷ساعت 7:53  توسط منیژه رضوان  | 

 

وقتی که  از پشت سر برای عابر پیاده ای که سرخوش داره توی قسمت سواره روی خیابون راه میره   بوق میزنی نمی شنوه، وقتی که دوستت توی کلاس عینکش رو جا گذاشته و تو سرت رو از پنجره ی کلاس بیرون میکنی و داد میزنی که: مجید، مجید، عینکت رو جا گذاشتی ، بدون هیچ عکس العملی به راهش به سمت در خروجی دانشکده ادامه ی مسیر میده، از توی هال داداشت رو که توی اتاق خودشه صدا میزنی و می گی: محمد، زیر گاز رو پایین بکش من دستم بنده غذا داره می سوزه نمی  شنوه، وقتی که داری توی خیابون دنبال یک آدرس میگردی از پشت سر ِ یک خانوم ندا می دی که:  ببخشین، خیابون بهشتی کدوم طرفه؟ نمی شنوه، توی پارک بعد از نیم ساعتی که کنار آقایی  روی یک نیمکت در سکوت نشستی ، از سر بی حوصلگی و برای باز شدن سر صحبت می گی: عجب روز گرمیه نمی شنوه، طرف داره توی پیاده رو راه میره دو قدم بالاتر توی خیابون ِ پشت سرش دو تا ماشین با شدت تمام با هم برخورد میکنن اما طرف توی عالم خودشه و صدای مهیب ِ حاصل از برخورد دو اتومبیل بهم رو  نمی شنوه، از کنار مدرسه ی ناشنوایان هم رد می شی یک نوجوون از توش بیرون میاد اونم نمی شنوه!

 خدایا چه خبر شده؟! خواب میبینم؟!  یا شایدم من لال شدم! شاید دیگه مولکولهای هوا تمایلی به انتقال صوت ندارن! گویا باید نویسنده ای پیدا بشه و بعد از رمان <کوری> ژوزه ساراماگو  رمان <کری> رو هم بنویسه. بیماری مسری ابتدای قرن بیست و یکم که بیشتر گروه سنی جوان تا میان سال رو درگیر میکنه ، راه و یا راههای سرایت و بالطبع پیشگیری از اون هنوز ناشناخته باقی مونده  و هیچ راه درمان موثری تا کنون برای اون کشف نشده الا اینکه خود فرد هندزفری رو از گوشهاش خارج کنه و مسیر مهم ترین حس انسان بعد از بیناییش رو باز بگذاره تا بلکه بتونه صدای بوق های خطر و هشدار دهنده، در خواست های کمک و حرفهای دوستانه و محبت آمیز رو بشنوه!

 آی با شمام! شنیدین؟!

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۶/۰۵ساعت 9:25  توسط منیژه رضوان  | 

 

من که میگم این جوکهای قومیتی خیلی شیرین و با مزه هستن! برای اینکه کسی ناراحت نشه و ما هم از فیض این گونه جوک ها محروم نشیم مردم هر شهر و ملیتی بیان جوکهای مربوط به شهر و قومیت ِ خودشون رو تعریف کنن! هان؟! چطوره؟!

 

 

 

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۶/۰۳ساعت 12:4  توسط منیژه رضوان  | 

محله ای که ما اونجا می شینیم تا حدی به حرم مطهر نزدیکه و بالطبع خونه هایی که زوارپذیر هستن هم دور و برمون زیاده و خب! صد البته مسایل و مشکلات مربوطه هم بیشتر.

دیشب با یکی از همین مشکلات دست و پنجه نرم کردیم و اونهم چیزی نبود بجز محل پارک ماشین که در موردش با هم وطنهای زایرمون به توافق نمیرسیدیم. به نظر من با کمی گذشت از طرف ما میشد مساله با یک خاطره خوش به پایان برسه اما پدرم اصلا کوتاه نمیومد. البته مشاجره ای هم در نگرفت اما زمانی که زوار محترم از ما  دور میشدن از زبون یکیشون شنیدم که: ولشون کن بابا! مشهدیا همینجورین!

منم به عنوان کسی که مشهد به دنیا اومده، توی مشهد بزرگ شده، بسیار محدود از مشهد خارج شده و احتمالا مشهد هم فوت خواهد کرد خیلی بهم بر خورد. آخه بابای من اصلا مشهدی نیست و قبل از تولد من بیشتر عمرش رو در همون شهری زندگی کرده بود که زوار مذکور از اونجا به مشهد مشرف شده بودن. در حقیقت دو تا همشهری با هم داشتن بحث میکردن و این وسط کاسه کوزه ها سر ما مشهدیها شکسته میشد و این اصلا منصفانه نبود.

در سطح شهر مشهد که راه میرید بخصوص در خیابونهایی که به حرم مطهر منتهی میشن وقتی که از کنار آدمها رد میشید لهجه های مختلفی رو میشنوید: یزدی، اصفاهونی!، رشتی، مشهدی، ترکی،... همچنین زبانهای خارجی مختلف مثل عربی، پاکستانی، هندی ، انگلیسی. حتی  رنگهای پوست زیادی رو مشاهده میکنین از بالاتر از سیاهی رنگی نیست بگیر تا شیربرنجهای اروپایی که اینقدر کمرنگ هستن که فقط به مدد پوشیدن لباس قابل رویت هستن و اگه لباس روشن بپوشن احتمال اینکه توی خیابون نبینیشون و زیر ماشین برن زیاده!

حتی خیلی از کسبه و مسافرکشها از سایر نقاط کشور در شهر ما در حال فعالیت هستن.  اونقدر ها هم ساکن مشهد نشدن که طرز تهیه ی شله مشهدی رو یاد گرفته باشن. باید خاطر نشان کنم که نه تنها شغلهای شرافتمندانه ای که نام بردم، که روم به دیوار دزدان عزیزی که در شهر خودشون چرخ زندگیشون نمی چرخه چون مشهد رو شهر مناسبی برای فعالیت میبینن به این شهر شلوغ ِ زیارتی سیاحتی نقل مکان میکنن!  خب! در چنین شرایطی  آدم هر برخوردی که با کسی پیدا کرد که نباید اونو به حساب مشهدیا بذاره. خیابونهای کثیف، ترافیک نامناسب، درگیری ها ی لفظی، گرون فروشی ها حتی برخوردهای خوب رو هم نباید صرفا به حساب مشهدیها گذاشت. همین چند روز پیش مقادیر هنگفتی پول توسط یکی از مجاورین پیدا شد و با پیگیری های خودش بالاخره پول رو به دست صاحبش که یکی از زوار امام رضا بود رسوند. وقتی که اون زایر پول رو دریافت کرد بعد از کلی تعارف و تشکر گفت: من هیچ وقت این خاطره رو از شما مشهدی های عزیز فراموش نمی کنم. و بالافاصله فردی که پولها رو پیدا کرده بود گفت: من مشهدی نیستم! اهل جنوب کشورم که پنج سالی میشه ساکن مشهد شدم.

خب! بیا! بفرما!هر کسی که مشهد زندگی میکنه که مشهدی نیست! این شمار بالای مهاجرت به مشهد و همچنین زوار بالایی که هر ساله به مشهد مشرف میشن باعث میشه که شما در هر خیابون مشهد که راه برید طیف متفاوتی رو از هموطنهای عزیزمون زیارت کنین. میشه گفت مشهد دیگه  یک شهر نیست بلکه یک کشور کوچیکه که بازتابی از قومیت و فرهنگ ایرانی هست. شیرازی، یزدی، کرمانی، تهرانی، بندرعباسی، خوزستانی، تبریزی، ....  اگه تمیزه اگه کثیفه، اگه مردمش دعوایی هستن اگه خوشرو هستن، اگه گرون فروشن اگه ارزون فروشن، هر چی که باشن معرف جامعه ی ایرانی ماست و شما هر گلی به سر مشهد بزنین به سر ایرانی ها زدین.

اما در آخر باید تاکید کنم که قصد این نوشته این نبود که ما مشهدیها خودمون رو تبریه کنیم و هر مشکلی که در شهرمون بود رو به گردن مهاجرین و زوارپذیر بودن شهرمون بندازیم. نمونه ش همین صفهایی هست که برای شله توی مشهد بسته میشه. چقدر جا میزنیم؟! چقدر هول میدیم هم رو؟! چقدر باید بگیم آقا کجا؟! ته صف اینوره! اونجا که دیگه پای زوار در میون نیست! چون تقریبا میشه مطمین بود هر کسی که سطل به دست توی صف شله وا میسته مشهدیه! حتی اگه خلافش ثابت بشه!

 

 

 

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۶/۰۳ساعت 11:58  توسط منیژه رضوان  | 

 

طبق معمول باز درس نخونده بودم و دوباره شب امتحان دچار استرس شده بودم. توی دانشگامون خیلی از پسرا هستن که شب ِ امتحانین و تنبل، اما هیچ کدوم حساسیت و استرس منو برای نیفتادن در امتحانات ندارن، اینه که شب تا صبح بیدار میمونم و درس میخونم. صبح هم که میشه همیشه بخاطربی خوابی و استرس زیاد دهنم کاملا خشک میشه و نای راه رفتن و نشستن سر جلسه رو ندارم. توی این شرایط دیگه تسلیم میشم. در اون لحظه دیگه نمیشه کاری کرد. اولین نفری که صبح امتحانها به دانشکدمون وارد میشه خودمم. توی یک حالت خلسه و بی تفاوتی که ناشی از بی خوابی و غذا نخوردن هست به کوههای دور دست که از پنجره دانشکدمون در ضلع جنوبی دانشگاه فردوسی نمایانه خیره میشم و به فلسفه ی حیاط فکر میکنم و بعد خیلی زود به اشتباهم پی میبرم و میفهمم که باید به فلسفه ی حیات فکر کنم نه فلسفه ی حیاط!

کم کم بچه ها سر و کله شون یکی یکی پیدا میشه زرنگا که درساشون رو قبلا خوندن و فقط غصه ی بیست یا نوزده شدن رو دارن. متوسطها خیالشون راحت تر از همه هست. تنبلا هم که همیشه چند ورق نمونه سوال دستشونه و در حال خنده و شوخی هی جوابهای صحیح رو برای هم تکرار میکنن و نقشه میکشن که کی کجا بشینه که بهتر بتونن به هم تقلب برسونن. فقط منم که یک گوشه نشستم و با چهره ای زرد و زار بهشون خیره شدم. به زندگیم فکر میکنم. ساعتهایی رو که بیهوده تلف کردم. شبهایی رو که پای سریالهای بی مزه ی تلویزیون از دست دادم. دقایقی رو که استاد درس میداد و من عقب کلاس اس ام اس بازی میکردم. روزهایی رو که تا لنگ ظهر میخوابیدم. بعد الظهرهایی رو که با بچه ها قرارمیذاشتیم که بریم سینما. همه ی اون روزهایی رو که به بطالت گذرونده بودم فقط اگه روزی یک ساعتش رو در روز درس خونده بودم کارم به اینجا نمیرسید. با حسرت به بچه ها نگاه میکنم. اگه قبول نمیشدم امتحان بعدی رو باید با ترم پایینی ها میدادم.

مجید از کنارم رد میشه و میگه: باز که تو زانوی غم بغل زدی! قبول میشی بابا، نمره مثل مهریه میمونه کی داده کی گرفته! به زور لبای خشکم رو از دو طرف به نشانه ی لبخند میکشم که دست از سرم برداره و بره. اونم میره. بدبختی اینه که تقلب هم بلد نیستم. هر وقت میخوام تقلب کنم چنان به استاد خیره میشم که خودش میاد جلو و میگه: چیه؟ سوالی داری؟ منم تا بگم نه یا آره ردیفهای جلو که پشت سر استاد هستن جواب 3-4 تا سوال رو بهم دیگه رسوندن.

خلاصه...اون روز هم با ناامیدی سر جلسه رفتم و مثل همیشه بعد از دریافت برگه ی سوالها دیدم که اونقدرها هم اوضاع خراب نیست کم کم انرژی گرفتم ، سوال به سوال که جلو میرم میبینم ای! بدک نیست. یه چند تا سوال که همیشه استاد واسه بچه تنبلا میذاره و خود سوال داد میزنه جوابش کدومه رو اول جواب میدم. حس ششمم هم که خوب کار میکنه. خدا رو شکر که همیشه امتحانها 4 گزینه ای هست 25% که درس خونده باشی، 25% هم که حس ششمت کار کنه، میشه 50% و نصف سوالها رو درست میزنی. وقتی هم که دست راستیم داره به دست چپیم تقلب میرسونه 4-5 تا جواب هم به این شکل از سر اتفاق نصیبم میشه. 5-6 تا سوال هم که اصلا احدی حتی شاگرد اولامون نمیتونن جواب بدنشون.چند تا سوال هم که بچه زرنگا میرن اعتراض میکنن و حذفشون میکنن و نمره ی ارفاقیی که همیشه استادها به همه کلاس اضافه میکنن هم که سوپاپ اطمینان نمره قبولی امتحانه ...

وقتی که از جلسه بیرون میام و با یک حساب سر انگشتی میفهمم که نمره ی قبولی رو میارم نمیتونم توی پوست خودم بگنجم! برگه رو که به استاد میدم دلم میخواد ببوسمش. بیرون که میام از سر جلسه دوباره ترشح بزاقم فعال شده. خواب از سرم پریده. خون دویده توی صورت بی روحم. مجید رو که توی سالن دانشکده میبینم بهش میگم: بریم سینما؟ مجید میگه: نگفتم قبول میشی؟! بریم... و جلوتر راه میفته. در حالی که کیفم رو از روی نیمکت برمیدارم از پنجره ی سالن دانشکده چشمم به کوههای دوردست ِ دانشگاه فردوسی و فلسفه ی نامکشوف حیاتم میفته. به سمت حیاط دانشکده که مجید توش منتظرم واستاده حرکت میکنم. 

 

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۶/۰۲ساعت 12:6  توسط منیژه رضوان  | 

 
جادوی موسیقی همینه، طرف داره با یک آهنگ سوزناکی می خونه:" که عشق از پرده ی عصمت برون آرد زلیخا را" و ما با شنیدنش بسیار حس عرفانی و نابی رو تجربه میکنیم. بابا لامصب داره یک فساد اجتماعی رو به تصویر میکشه! اما موسیقی و صدای آسمونی محسن نامجو کار خودش رو میکنه! 
 
 
+ نوشته شده در  ۹۴/۰۶/۰۲ساعت 12:5  توسط منیژه رضوان  | 

 
 
ممکنه پول خوشبختی نیاره اما بی پولی بدبختی میاره! 
  
 
 
+ نوشته شده در  ۹۴/۰۶/۰۲ساعت 12:3  توسط منیژه رضوان  | 

 

به ناخونام برگ گُل 

به موهامم گُل زدم 

لابه لای ِ اون گُلا 

چَن پر  بلبل زدم 

*** 

آب ِ انار به لبهام 

زغال زدم به چشمام 

یک کمی آرد نخود 

به اینجا و به اونجام 

*** 

خیال میکردم که من 

شبیه آهو شدم 

اما توو آینه دیدم 

حسابی لولو شدم 

 

 

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۶/۰۱ساعت 8:38  توسط منیژه رضوان  | 

 

 

با واژه و حرف کار دارد شاعر

کلی کلمه قطار دارد شاعر

وزن و دل و بغض و عُرف را می شکنَد

یک عالمه اختیار دارد شاعر

 

 

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۵/۳۰ساعت 14:46  توسط منیژه رضوان  | 

 

سیمرغ نه، کفتربزرگی باشی
  دروازه نشد، در ِ بزرگی باشی
همواره تلاش کن که در زندگیَت
  خر هستی اگر، خر بزرگی باشی

 

 

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۵/۳۰ساعت 9:57  توسط منیژه رضوان  | 

 

 

evakhanoum.persianblog.ir

 

 

 

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۵/۱۱ساعت 9:54  توسط منیژه رضوان  |