آمار رضوان
بسم الله الرحمن الرحیم
 
 
شك نكين كه اصولا خانم ها يك كم بدجنس تر از آقايونن ! اين حكم بين همكلاسي ها ، همكارها ، هنرمندا ،راننده ها ، دوستان و حتي دشمنان هم صادقه .
 
فك كنين بخواين سر جلسه امتحان تقلب كنين امكان نداره به راحتي يه خانم تن به اين كار بده مگه اين كه درس نخونده باشه و خودش بخواد از شما مستفيض بشه! فك كنين توي ميدون جنگ زخمي شده باشين احتمالش كمه يه رزمنده مونث برگرده عقب و نجاتتون بده مگه اینکه كليپسش جا مونده باشه كه مجبور شه برگرده ! فك كنين دستور پخت يه غذاي خوشمزه رو بخواين ، فك كنين از يه لباسي كه تن يه خانميه خوشتون اومده و بخواين آدرس مغازه اي كه لباس از اونجا خريداري شده رو بگيرين ، فك كنين .... اصلا نميخواد فك كنين، من مطمينم در هر زمينه اي كه تصور كنين خانمها خرده شيشه بيشتري نسبت به آقايون دارن.
مثلا الان من توي سالن اينترنت دانشگا نشسته م و دارم اين مطلب رو تايپ مي كنم ، دانشجوي كناريم پسوردش كار نميكنه هي به من ميگه كه مشکل داره تا من پسوردم رو بهش بدم منم اصلا به روي مباركم نميارم! اما اگه يه آقا الان  اینجا بود  پسوردش رو ميداد به طرف و كار طرف رو راه مينداخت .من خودم بارها بوده كه از آقايون كمك خواستم و بهم كمك كردن ولي خانمها.... خدا نكنه كارتون به دست خانمها بيفته .

 
البته بستگي به شرايط هم داره . مثلا اگه توي بيابون يا يه جنگل گم شده باشم و پي يكي بگردم كه بلد راه باشه با توجه به مونث بودنم خب البته كه ترجيح ميدم يه خانم به دادم برسه يا اگه توي يه كوچه اي يه شب تك و تنها دنبال جايي بگردم ديدن يه خانم كه از دور داره نزديك مي شه به مراتب آرامش بخش تر از دیدن يه آقاست ولي خب در شرايطي كه دور و بر يه خانم پر از موجود دوپاست مسلما از يه آقا كمك خواستن به مراتب عاقلانه تر از كمك خواستن از يه خانومه.پس نتيجه ميگيريم در زمانها و مكانهايي كه يه خانم تنها باشه از يك خانم درخواست كمك كردن به صواب نزديك تره و در جاهاي شلوغ و زماني كه امنيت كافي وجود داره از يه آقا كمك خواستن معقول تره !

اما سوالي كه پيش مياد اينه كه توي همون بيابون كه پرنده پر نميزنه اگه ماشين يه خانم نياز به هول دادن يا تعميرات مختصر داشته باشه حالا بهتره چه كسي به دادش برسه ؟! يه خانم يا يه آقا ؟! خب معلومه! يه آقا به همراه خانمش ترجيحا با يه نی نی ماماني كه بغلشونه !
 
 
 
+ نوشته شده در  93/06/25ساعت 10:54  توسط  منیژه رضوان 

 

 

 

شعار هر بسيجي
دعاي هر دموكرات :
درود بر مثانه
مرگ بر پروستات !

 

 

 

+ نوشته شده در  93/06/24ساعت 15:22  توسط  منیژه رضوان 

 
 
امشب كشيك مسمومين بودم يكي اومده بود كه نوشابه شركت بوق بوق ! رو خريده بود و ني گذاشته بود و بجاي نوشابه وايتكس خورده بود ! چند قطره كه روي مقنعه ش ريخته بود رنگ مقنعه ش رو برده بود ! مي گفت شيشه كاملا استاندارد و با در كاملا پلمپ شده بوده ! البته طرف ميگفت: وقتي كه خوردمش گلوم رو حسابي سوزوند منم گفتم: هركي نوشابه گازدار بخوره گلوش ميسوزه ديگه !
 
فراموش نكنين كه هر كدبانوي كهنه كاري ميدونه يكي از بهترين سفيد كننده هاي سينك دستشويي ها چيزي نيست بجز همين نوشابه  گازدار ! خب معلومه كه اگه فرمول ساختش يك كم اينور اونور بشه به راحتي به وايتكس تبديل ميشه !
 
 
 
+ نوشته شده در  93/06/24ساعت 13:54  توسط  منیژه رضوان 

 

يك مقدار  ِ كم كه مسلما بيشتر از خيلي كم هست دوست دارم يه اسم هنري داشته باشم . كه با اون اسم توي محافل ادبي شركت كنم ،كتاب چاپ كنم ، توي مجلات بطنزم  و رباعي هاي جدي بگم و ...  و در عين حال با اسم خودم هم با خيال راحت زندگيمو بكنم .اما هيچ اسمي ولو من درآوردي و بي معني به ذهنم نميرسه " توتو " ،"eva" ، "خانم خانما " ، "منيژ" ، "مژي" و...كه هم جنبه طنز داشته باشه هم براي كاراي جدي افاقه كنه، هم شعرهاي كودكم رو پوشش بده هم واسه يه شعراي فيمينسيتي كه موفق نشدم توش برسونم من مونث هستم و اسم مونث سراينده به ارتباط موفق مخاطب با اثر كمك ميكنه خوب باشه . لزومي هم نداره مسبوق به سابقه  و معني دار باشه . مثلا گوگوش خيلي خوبه اما متاسفانه قبلا استفاده شده . از يك پيشنهاد خوب واقعا استقبال ميكنم . اگه مورد پسندم قرار بگيره و به اون اسم استحاله پيدا كنم يه موقع اگه مشهور شدم و با طرف پيشنهاد دهنده دعواي ادبي مون شد مي تونه توي رسانه ها بگه : اين رضوان كه الان اينقدر مشهور شده  اسم هنريش رو من براش انتخاب كردم حالا جلو من اينطور وا ميسته نمك نشناس!  با تشكر .

 

 

+ نوشته شده در  93/06/23ساعت 10:42  توسط  منیژه رضوان 

 

علي رغم بچه تنبل بودن من هميشه بايد سر همه كلاسا حضور فيزيكي داشته باشم اصلا غيبت توي كارم نيست. هميشه هم كه استاد كله سحر مياد سر كلاس و مي بينه چار تا و نصفي دانشجو بيشتر سر كلاس نيست رو مي كنه به ما چار تا و نصفي و بيشتر هم همون نصفي كه من باشم و با عصبانيت ميگه : بقيه كجان ؟! معمولا منم توي دلم مي گم: آخه ما كه اينجاييم از كجا بدونيم بقيه كجان ؟!

اما گاهي كه استاد با ملايمت مي گفت: بقيه كوشن ؟! چرا به موقع نيومدن ؟! من كه هميشه نمك كلاس بودم مي گفتم : استاد ! اصل كاريا که هستن ، اونا يه مشت فرعياتن كه نيومدن !

 بعد استاد چشاش رو تنگ ميكرد و با تاكيد تكرار ميكرد: اصل كاري ها ... آره ؟!

بعدش من اگه شرايط رو مساعد مي ديدم مي گفتم : اگه 25 صدم به ما اضافه كنين ( كم مي گفتم كه دلش به رحم بياد نيم نمره ش كنه !) كه هميشه به موقع سر كلاس ميايم اونا هم حساب كار دستشون مياد و بعد از اين به موقع سر كلاس حاضر مي شن. معمولا در اين جور مواقع استاد دستاشو به پشتش ميزد و در عرض كلاس راه مي رفت و بعد از كمي تفكر ميگفت : چرا به شماها 25 صدم اضافه كنم؟! از اونا يه نمره كم مي كنم ! منم هميشه ميگفتم : اونا به بدبختي و نمره كم خودشون عادت دارن به خوشبختي و نمره خوب گرفتن ما عادت ندارن! ( البته بماند كه خودمون هم عادت نداشتيم !) اگه به ما نمره اضافه كنين براشون بيشتر جنبه تنبيهي داره تا اينكه از خودشون نمره كم كنين ! نه كه حسودن اينجورين !

بعد هميشه استاد يه ابرويي بالا مينداخت و ديگه جوابي نداشت كه بده و شروع ميكرد به درس دادن . بچه ها هم يكي يكي سر و كلشون پيدا مي شد و عين موش ميومدن ميرفتن سر جاشون آخر كلاس مي شستن و بقيه خوابشون رو اونجا انجام ميدادن ! و يا اصلا يكي ديگه جاي اونا ميومد سر كلاس ! استاد هم ديگه كار به كارشون نداشت . معمولا هم نه از اونا نمره كم مي كرد و نه به ما نمره اضافه! فقط تا آخر كلاس هي رو ميكرد به من و ميگفت : خب ! حالا يكي از همين اصل كاريا جواب سوال منو بده كه ... و تا آخر كلاس هي از من درس مي پرسيد ! بقيه هم كه عقب كلاس خوابيده بودن ! مصيبتيه اصل كاري بودن وا !

 

 

+ نوشته شده در  93/06/22ساعت 13:6  توسط  منیژه رضوان 

 

 

اردوی دختران دانشجو

راهی مشهد الرضا شده است

توی این حجم کهنه ی اتوبوس

یک دوجین قلب خسته جا شده است

 

مرضیه اهل بندر عباس است

در ته این قراضه خوابیده

از همان صبح حرکت از تهران

خواب صحن امام را دیده

 

مریم اما دو چشم بیدار است

قلب و گوش و نگاه او تیز است

چار سال است مشهدی نشده

ساکن قم اهل تبریز است

 

 

این که اینجا نشسته فاطمه است

فاطمه ماه قبل مشهد بود

او که تهرانی است پیش از این

طفلکی حال مادرش بد بود

 

مهدیه پیش من نشسته ولی

او الان مشهد است اینجا نیست

توی تهران اگرچه دانشجوست

عین اجداد زیره کرمانی ست

 

 

مژده اما اصالتا یزدی ست

همسفر بوده چند جا با من

این ولی اولین زیارت اوست

او به مشهد نیامده قبلا

 

 

من کیم ؟! من ... منیژه هستم من

مقطع خیر و مطلع بدی ام

هشت ماهی نرفته ام به حرم

من ِ کافر ، منی که مشهدی ام

 

طبسی ، اصفهانی و رشتی

تربتی ، زابلی و شیرازی

همگی رو به مشهد آوردیم

کرجی ، جهرمی و اهوازی

 

پیش رو مشهد ِخراسان است

اینکه پشت سرست تهران است

شهرها رو به مشهد و مشهد

پایتخت بزرگ ایران است

 

 

 

+ نوشته شده در  93/06/21ساعت 10:50  توسط  منیژه رضوان 

 

 

يه دوست چادري دارم از اين مومناي انقلابي دو آتيشه ! خب بالطبع با من توي يه خط فكري نيست البته من نه توي خط انقلابي ها هستم نه ضد انقلابي ها ! كلا به نظرم مياد همه خط ها اشتباهات و درستيهايي دارن اينه كه تاييد همه جانبه يه گروه يا رد كامل يه خط فكري صحيح نيست . واسه همينه كه معمولا به جاي انتخاب يك خط واحد عقيدتي در يك مسير منحني حركت ميكنم و در عين اينكه با همه خطوط هستم همه خطوط رو هم قطع ميكنم !

بگذريم !

وقتي باهاش ميرم شب شعر خيلي بهم خوش ميگذره . اون انگشت اشاره هست كه خانم مومنا باهاش چادر رو جلو دهنشون ميگيرن ، يه دفعه توي شب شعر از جلو دهنش برش ميداره و زبونش رو برام در مياره ! دستش رو ميذاره روي قلبش و از اون سر اتاق براي من حركت طپش يا تپش قلب اجرا ميكنه ! اينه كه علي رغم انقلابي بودن باعث نمي شه وقتي باهاش هستم احساس كسالت كنم . درست مثل یه موجود فضایی ( منظورم آسمونیه ! ) كه خيلي شيطون باشه و به زور چادر سرش كرده باشن دستو پاهاش زير چادر آروم و قرار ندارن .پا ميشه، مي شينه ، حرف ميزنه، مي خنده ، زبونش رو در مياره ، چرت ميگه ، درست ميگه، پا مي شه ،پذيرايي مي كنه ،حديث مي خونه ، جوك ميگه و... اينقدر توي محافل شيطوني كرد كه مسابقه قندپهلو هم دعوت شد حالا تا كي بره و اجرا داشته باشه . وقتي هم كه مامانم سكته كرد برعكس همه مومنا كه براي مامانم دعا كردن دست به عمل زد و وارد صحنه شد و به من كه عملا توي مشهد جز مامانم كسي رو ندارم خیلی كمك كرد. گفتم كه.... مومن مومن نيست يه خوبيايي هم داره !

در هر صورت اگه بتونم تا بهمن فارغ التحصيل نشم كه باهاش يه سفر راهيان نور دانشجويي برم خيلي خوش ميگذره. مطمينم چشاش رو مي بنده دستاش رو زير چادر عين رد ياب باز ميكنه و چند تا پيكر از شهدا رو ميتونه رد يابي كنه و توي سفرمون پيداشون كنه . بعضي انقلابي ها هم خوبن ديگه ! واسه همينه كه من توي يه مسير منحني حركت ميكنم !!!
 
 
 
 
+ نوشته شده در  93/06/20ساعت 10:13  توسط  منیژه رضوان 

 

 

با سر آمد عليرضا قزوه

شد سرآمد عليرضا قزوه

ناصر فيض

 

 

روي بام من و شما پيشي

دزد شبهاي كوچه ها پيشي

ساكن كوچه هاي ما گربه

داخل خانه هاي ما پيشي

توي سطل زباله سفره ي اوست

ساده ، بي رنگ و بي ريا پيشي

نر مشكي و ماده اي ببري

پدر و مادر سه تا پيشي

برو از خانه دلم اي موش !

تو شبي پيش من بيا پيشي !

نجس ، آلوده ، زشت و حق نشناس

سگ و روباه نه ؟! چرا پيشي ؟!

تو كه صبحانه خورده اي ديروز

بوده تا عصر ناشتا پيشي

مثل عابر بها به جانش ده

زير ماشين نرفته تا پيشي

كامواي دلم كه قِل مي خورد

تو گرفتيش ، مرحبا پيشي!

بيني ريز سر به بالايش

چشم براق و دلربا پيشي

شب سردي ست ، يك شب برفي

رفته اين وقت شب كجا پيشي؟!

من كنار بخاريم اما

تك و تنهاتر از خدا پيشي

عصباني كه مي شود اما

هم نژاد ست ببر با پيشي

سنگ و چوب و چماق و گاهي كفش

خسته از دست بچه ها پيشي

يك كمي نان برايت آوردم

پيش پيشي ! بيا بيا ! پيشي !

 

با دو قافيه ي به ناچار تكراري

 

 

+ نوشته شده در  93/06/19ساعت 10:11  توسط  منیژه رضوان 

 
 
يكي از معضلات جامعه دانشگاهي كشور ما چيزي نيست بجز وجود همين سال پاييني ها !
 
علاوه بر اينكه با اون تريپ دبيرستاني شون توي يك محيط فرهنگي مي چرخن و كلاس دانشگاه رو در سطح كشور پايين ميارن با يك قيافه هاج و واج هم به همه چيز ولو سرويس هاي بهداشتي نگاه ميكنن! اين ديگه باعث ميشه رتبه دانشگاه مبدا نسبت يه دانشگاههاي جهاني هم افت پيدا كنه . اغلب هم نه كه كلاس مختلط به عمرشون نديدن توي همون ترمهاي اول ميفتن ! منظورم از پله هاست !
از همون ابتدا هم ميرن رديف اول كلاس مي شينن و انگار كه يه داستان پرهيجان دارن گوش ميدن دهنشون عين دهانه يه غار رو به استاد بازه ! خب استاد هم كه چشمش به يه غار به اين گشادي كه بيفته مگه درس رو تموم ميكنه ؟! بعضي وقتا هم كه استاد ميخواد درسو تموم كنه تازه طرف درد سوالش ميگيره و عين درد زايمان مگه ول كنشه ؟! هر چي هم كه ما سال بالاييهاي بدبختي كه افتاديم( نه از پله ها بلكه از يك واحد درسي) و مجبوريم سر كلاس اونا بشينيم نچ نچ كنيم فايده نداره كه! بارها شده مجبور شديم جامداديي ، چيزيي از پشت سر به طرف پرتاب كنيم تا به خودش بياد و بي خيال سوال بشه!
ديگه از بي كلاسي هاي اين سال پاييني ها اينه كه استاد هر طرف كه حركت كنه ولو منتهي اليه غربي كلاس با كله كه نه بلكه با حركت تمام بدن مسير حركتش رو دنبال ميكنن ! هرچي هم استاد بگه توي يه دفتر كاهي رنگ و رو رفته مي نويسن . بارها شده كه من خودم دفترشون رو ازشون گرفته م به قصد تورق ! اونا هم انگار كه مدال المپيك شون رو به ادم نشون ميدن كلي ذوق كردن كه داري دفترشون رو نگا ميكني و بعد ديدم كه از زبون استاد مثلا نوشتن : لطفا يكي در كلاس رو باز كنه ! يعني تا اين حد آدم سال پاييني باشه ؟!
اصلا هم ملاحظه ندارن وقتي كه استاد پشتش به در ورودي كلاسه و يه دانشجوي بدبختي كه خواب مونده با هماهنگي دوست نفوذيش توي كلاس در يك لحظه مقتضي كه شايد در حد صدم ثانيه باشه مي خواد وارد كلاس بشه بهش نگاه نكنن اينقدر به طرف نگا ميكنن كه استاد هم برميگرده و متوجه ميشه يكي داره وارد كلاس ميشه ! به طور مثال من خودم اينقدر از واحدهاي مختلف افتاده م كه بايد وسط درس اساتيد مختلف وارد كلاس بشم . اگه توي يه ساعت بياين دانشكده و سر چند تا كلاس بريد مي بينين توي اون ساعت سر چند تا كلاس حضور دارم ! چطوري ؟! خب معلومه ! نيم ساعت اول ميرم سر يه كلاس كه ترم قبل افتادم مي شينم بعد به بهانه دستشويي رفتن از كلاس ميام بيرون و نيم ساعت دوم رو ميرم سر اون كلاس كه دو ترم قبل ترش افتادم ميشينم و حضوري ميزنم و اگه خدا توفيق بده نيم ساعت سوم هم كلاس خودمون رو ميرم آباد ميكنم !خب اگه دوستان همكاري نكنن كه من نميتونم ورود و خروج موفقي به اين كلاسها داشته باشم !

بگذريم ! بحث معضلات سال پايينيا بود نه فوايد ما سال بالاييها ! هي هم به اين سال بالاييهايي كه قصد ازدواج ندارن سلام ميكنن و ازشون جزوه ميخوان ! توجه هم ندارن كه يكي ديگه قبلا به طرف سلام كرده و جزوه خواسته! خب تو برو از يكي ديگه كه كسي تا حالا بهش سلام نكرده و جزوه نگرفته جزوه بگير ! تازه كلاس هم كه تموم ميشه بايد چند تا ضربه بهشون بزني و بگي : بابا! اينقدر نچسب به اين صندلي بدبخت ! ولش كن ! كلاس تموم شده! پاشو برو خونه تون!
 
 
 
+ نوشته شده در  93/06/17ساعت 10:23  توسط  منیژه رضوان 

 

 

يك مرد مباد هرچه مد شد ، بكند
يا آنكه هر آنچه مي شود، مد بكند
آنقدر كه نازك شده ابروي رجال
كم مانده خروس نيز قدقد بكند !

 

 

 

+ نوشته شده در  93/06/15ساعت 13:37  توسط  منیژه رضوان 

 

 

ساعت زنگ می زنه از جا می پرم ، دستم رو میزنم پشت ساعت و ساکتش می کنم . دست دراز می کنم و چراغ مطالعه روی میز رو روشن می کنم . یه لنگ جورابم رو که پای تختم افتاده می پوشم در حالی که هنوز چشام به خوبی به نور چراغ عادت نکرده و نیمه باز هستن دنبال لنگ دیگه جورابم می گردم . بی فایدست .بجاش ساعتم رو پیدا میکنم و به مچم می بندمش. با یه لنگ جوراب به پا به دستشویی یورش می برم بعد از شستن دست و صورتم در حالی که قطره های آب از سر و صورتم تند تند می چکه به سمت جالباسی میرم حوله رو بر میدارم و صورتم رو خشک کرده نکرده به سمت جالباسی پرتش میکنم حوله به یکی از شاخکای جالباسی گیر میکنه و نمیفته.شلوارم رو از روی صندلی کنار میز برمیدارم و در حال حرکت به سمت در خروجی لی لی کنان روی شلوارکم پا میکنمش. اوضاعم رو که کم و بیش مرتب میکنم  در رو باز میکنم  برم بیرون که یادم میاد دسته کلیدم رو بر نداشتم بر میگردم و از روی میز کنار تختم برش میدارم گوشیم هم همونجاست وقت ندارم برش دارم ! یه نیم نگاه به ساعت میکنم و به سمت در خروجی میرم درحینی که دارم در رو میبندم صدای مامان رو میشنوم که میگه : کجا؟! صبحونه که هنوز نخوردی!  دیگه در بسته شده و فرصتی نیست که جوابش رو بدم .

توی کوچه در یه حالتی بین دویدن و راه رفتن قدم بر میدارم  قسمتهایی از  لباسم رو که هنوز از شلوارم بیرونه داخل  میکنم. در همین اثنا پام به یه چیزی گیر میکنه یه سکندری  میخورم.

 دیگه تقریبا به خیابون اصلی رسیدم.با وجود تک و توک ماشینی که توی خیابون در حال حرکتن به راحتی از یک لاین خیابون رد میشم و میرم روی بلوار جدا كننده وسط خيابون وامیستم. نفسی تازه میکنم. آروم میشم. به مقابل خیره میشم .حرم امام رضا توی هوای گرگ و میش صبحگاهی در حالی که غرق نوره  می درخشه. دست روی سینه ام میذارم یه سلام به اقا میدم صلوات خاصه حضرت رو می خونم و از بلوار پایین میام. یه نگاه دیگه به ساعتم میندازم هنوز شیش ونیمه و برای صبحونه خوردن وقت کافی دارم . سلانه سلانه به سمت خونه برمیگردم.

 

 

+ نوشته شده در  93/06/12ساعت 9:32  توسط  منیژه رضوان 

 
 
 
مي ري سراغ يه عابر بانك ، كارتت رو وارد دهنش ميكني فقط به اين اميد كه از خروجيش چيزي نصيبت بشه ! عابر بانك مي پرسه : با چه زبوني ميخواين باهاتون اختلاط كنم ؟! ميگي : فلان ! بعد رمزت رو مي خواد رمزت رو ميزني ، بعد مي پرسه : چه خدمتي لازم دارين ؟! تكمه دريافت وجه رو ميزني ، به زبون بي زبوني باز ميگه : چقدر؟! به زبون همزبوني ميگي : اينقدر... بعد دستگاه چش سفيد به لاتين (زبوني كه انتخاب نكرده بودي !) مي نويسه كه : بنده خارج از سرويس هستم و نمي تونم خدمت ارايه بدم ! بعد كه مياي كارتت رو از دستگاه پس بگيري مي پرسه  : خدمت ديگه اي لازم ندارين ؟! به زبون اعتراض و تعجب و تالم ميگي : نه ! شرت كم ! بعد اون ميگه : از مراجعه شما سپاسگزاریم منتظر ارتباط بعدي شما هستیم !!!
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  93/06/08ساعت 9:13  توسط  منیژه رضوان 

 
 
 
نکته مهم اینه که ما شعرا شعر میگیم و بعد آخرش میشیم حسین منزوی ِکارتن خواب و در فلاکت تمام می میریم ! اونوقت این استادای ادبیات دانشگاه با نقد اشعار و تدریس دستور زبانی که ما در حقیقت نوشتیمش و آرایه های ادبی که ما خلق کردیم اونقد اونقد حقوق می گیرن! کاره ؟!
 
 
 
 
+ نوشته شده در  93/06/08ساعت 8:54  توسط  منیژه رضوان 

 

اگر يك كوه  اينقدر به  دريا  نزديك نبود اگر مغازه خواربارفروشي اينقدر از  كوه دور نبود اگر مردم اين منطقه اينقدر فقير نبودند كه كوله پشتي مواد غذايي گروه كوهنوردي را كش  بروند اگر فكهاي "سيلاري"اينقدر كوچك جثه نبودند  و اگر كوه هاي سيلاري انقدر سرد بودند كه گوشت فاسد نمي شد من الان توي يك سبد چوبي بر پشت "استفان"در حال صعود از ديواره غربي به قله نبودم.

بوي  دريا  هرلحظه رقيق تر و رقيق تر مي شد  و نفس كشيدن  هرلحظه  مشكل تر و مشكل تر. استفان در اولين كمپ اقامتي پاهايم را بريد و براي اعضا گروه سوپ درست كرد بعد زخمها را خيلي با دقت ضماد ماليد و پانسمان كرد.تمام شب دماي بدنم بالا بودو بي قراري مي كردم.

فردا دوباره پشت به پشت استفان از كوه بالا مي رفتيم من با وزنم پاهاي استفان را زخمي مي كردم و او در پايان هر روز يك تكه ازبدنم را ميبريد اما پشتهايمان به هم گرم بود. من بدون استفان نمي توانستم از كوه بالا بروم و استفان بدون تحمل وزن من ديگر تعادل نداشت.

فكر ميكنم  كه روز سوم بود  كه مجبور شدم  از سوپ بخورم اولين پوزه اي كه داخل ظرف فروبردم دو تا از اعضا گروه زدند زير خنده.

امروز پهلوهايم هم باندپيچي شده اما پاهاي استفان هم دست كمي از حال و روز من ندارد . خيلي دلم مي خواهد قله را ببينم.

گويا 50 متر بيشتر با قله فاصله نداريم  من و استفان اخرين اعضا گروه بوديم كه قله را فتح كرديم استفان  به  محض رسيدن  به قله سبد  را از پشتش در اورد و مرا روي زمين گذاشت و شروع كرد به باز كردن  باندهاي پاهايش.  هر دو بي رمق تر از ان بوديم  كه  در شادماني اعضا گروه  شركت كنيم. همانطور  كه بچه ها حلقه  شادماني تشكيل داده بودند و مي چرخيدند يكي فرياد زد: استفان! ديگه صرفه جويي كافيه امشب يه غذاي  مفصل درست مي كني.  من و استفان نگاهمان با هم تلاقي كرد من بلافاصله چشم از استفان دزديدم و به دريا خيره شدم . از بلندترين نقطه اي كه تا حالا يك فك  از انجا به دنيا نگاه كرده است.

 

 

 

+ نوشته شده در  93/06/06ساعت 10:17  توسط  منیژه رضوان 

 

 

هرکس با اين نظام در مي افتد

يک روز به دست دار ور مي افتد

با اينهمه وازکتومي بی مورد

امنيت ملي به خطر مي افتد

 

 

 

+ نوشته شده در  93/06/06ساعت 10:0  توسط  منیژه رضوان 

 

 

در سينه تيم مان نمانده هوسي

در پاي توان بچه هامان نفسي

اي جام طلا ! خدا نگهدار تو باد !

ما نقره تر از مسي نداريم کسي !

 

 

 

+ نوشته شده در  93/06/06ساعت 9:59  توسط  منیژه رضوان 

 
 
 
چند روز مشهد نبودم تا رسیدم مشهد اولین اتفاقی که برام افتاد اين بود كه یه دوچرخه از سمت ورود ممنوع اومد و بفهمی نفهمی خوردیم بهم ! با نگام بهش گفتم : اووووه ! چه خبرته بدمشهدي! دلم خیلی واسه رانندگی افتضاح مشهدیا و خودخواهی و دعوا مرافعه شعرای مشهدی تنگ شده بود ! اینقدر که این چند روز آدمای مبادی آداب و احترام گذار (احترام گزار) به قوانين رانندگی و شعرایی که پشت هم رو داشتن دیدم که بیزار شده بودم از همه چیز .
ما هم این گوشه کشور رو خوب به گند کشیدیم   ها ! خداوکیلی هیچ آب و هوای سالمی دیگه بهمون نمی سازه !
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  93/06/06ساعت 9:56  توسط  منیژه رضوان 

 
 
 
یکی از چیزایی که ازش خیلی بدم میاد اینه که توی یه محیط فرهنگی پرچم یک کشور رو بندازن روی زمین زیر پات و محل عبورت رو اینقدر تنگ کنن که مجبور بشی از روش رد بشی !
 
 
 
+ نوشته شده در  93/06/06ساعت 9:51  توسط  منیژه رضوان 

 

توي كوچه مي دويدم كه بستني آب نشه و مراقب بودم كه زمين هم نخورم .

اون روز مهين كه شاگرد اول كلاس شده بود براي همه بچه هاي كلاس بستني آورده بود. در هر صورت در نوع خودش نوآوري خوبي بود. من بستنيم رو نخوردم .درسته كه هفته قبل با داداشم و مامان و بابا كه بازار رفته بوديم بستني خورده بوديم اما بدون داداش كوچيكم هيچي به دلم نمي چسبيد ، مخصوصا بستني كه داداش مرتضام خيلي دوستش داشت .من ديگه كلاس پنجمي بودم مي تونستم شكمم رو نگه دارم اما اون همش ۵ ساله ش بود...

كه يه دفعه پام گير كرد به يه لوله مسخره كه سرش كج و معوج بود و معلوم نبود چرا از زمين سر در آورده بود اما به خير گذشت .مريم كه هميشه خدا فضول كلاس بود در حالي كه بيشتر بستنيش رو خورده بود ازم پرسيده بود: چرا بستنيت رو نمي خوري؟! منم گفته بودم : حساسيت دارم مي خوام يه كم گرم بشه تازه بابام ميگه : وقتي كه بستني آب بشه مزه ش بهتر فهميده ميشه .اونم شونه هاش رو بالا انداخته بود، نمي دونم به چه معنايي به نظرم به معني اينكه به جهنم !خب نخور به من چه ! توي دلم گفتم : خب اگه به تو ربطي نداره چرا فضولي ميكني ؟! مريم دختر كوچيك خونوادشون بود و هم نيمكتي من بود .

توي كوچه مون كه پيچيدم خدا خدا مي كردم مامان با مرتضي بيرون نرفته باشن و الا مجبور بودم بعد از اين همه زحمت خودم بستني رو بخورم كليد كه نداشتم برم توي خونه و توي فريزر بذارمش. زنگ در رو كه زدم مامان بلافاصله از پشت ايفون گفت كيه ؟ گفتم منم! منم! در رو باز كنين! در حالي كه در باز مي شد مامان گفت :چه زود اومدي امروز! پله ها رو دو تا يكي كردم در هال رو كه مي كوبيدم سايه مرتضي رو از پشت شيشه هاي رنگيش ميديدم ، قد بلندي ميكرد كه دسته در رو پايين بكشه و در رو باز كنه كه يه دفعه يه سايه بزرگ جلو اومد و افتاد روي سايه مرتضي و محوش كرد و در روباز كرد.

به مامان سلام كردم و بستني رو پشت سرم قايم كردم به روي سر مرتضي خم شدم گفتم اگه گفتي آبجي چي برات اورده ؟!خيره توي چشام نگاه ميكرد و كوچكترين حدسي توي چشاش پيدا نبود .بي معطلي بستني رو جلو چشاش گرفتم و گفتم: يه بستني خوشمزه ! اومد اونو از دستم بگيره كه گفتم :صبر كن برات بازش كنم و در رو شرقي بستم . مامان در حالي كه به سمت اشپزخونه حركت كرده بود گفت :چه خبرته يه كم يواش تر ! بستني از كجا؟ خريدي؟ گفتم نه توي مدرسه مهين واسه شاگرد اوليش بهمون شيريني داد. گفت : خودت خوردي ؟! گفتم: اره ! بستني كيم شل و ول رو به دست مرتضي دادم و گفتم اول روهاشو بخور كه اب شده تا روي قالي نريزه . اونم همونجا رو به در بسته بستني رو ازم گرفت و مشغول شد .

رفتم توي اتاقم و روپوش و مقنعه م رو در اوردم و كيفم رو گذاشتم روي تختم. زيپ كيفم رو كه باز كردم ديدم كه اي داد !كتاب رياضيم رو توي كلاس جا گذاشتم ، چند روز ديگه امتحان رياضي داشتيم بايد دوباره برمي گشتم مدرسه .حيف بود اون شب رياضي نمي خوندم و همه ش مي موند براي روزاي بعد .روپوش و مقنعه ام رو دوباره پوشيدم و رفتم توي اشپزخونه . مامان گفت: چرا لباسات رو در نياوردي؟! گفتم كتاب رياضيم رو جا گذاشتم . مامان گفت :واسه همين حواس پرتياته كه مهين شاگرد اول ميشه و تو نميشي . جواب ندادم بهش . به سمت در رفتم مرتضي همونطور رو به در بسته هال بي اينكه فرصت كنه رو برگردونه نصف بستني رو با مهارت تمام خورده بود و دريغ از يه قطره كه روي قالي ريخته باشه. در رو باز كردم كه برم بيرون اما يه دفعه رو برگردوندم به سمت مرتضي . يه كم بهش نگا كردم اونم در حال ليس زدن بستني بهم نگاه مي كرد ،خم شدم و يه ماچ گنده از لپش گرفتم .
 
 لپش خنك خنك بود .
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  93/05/30ساعت 15:39  توسط  منیژه رضوان 

 

 

براي اين كه يه فيلم سينمايي رو توي سالن اينترنت بيمارستان ببينم و مسوولین گیر ندن مجبور شدم پنجره فيلم عمل جراحي كيسه صفرا رو با سایز بزرگ روي صفحه مانيتور باز كنم و پنجره فيلم سينمايي رو خيلي كوچيك سمت چپ صفحه مونيتور بذارم و نگاه كنم .هم فيلمه خون و خون ريزي بود هم عمل جراحيه ! 

 

 

+ نوشته شده در  93/05/29ساعت 10:49  توسط  منیژه رضوان 

 
 
 
چند روز پيش براي اولين بار ديدم كه چطور چند تا سيلي محكم لپاي يه دختر با كاهش سطح هوشياري رو بنفش كرد اما جونش رو نجات داد و باعث شد دوباره نفس هاي موثري بكشه و spo2 اونو از 23 به 90 رسوند . با خودم گفتم نكنه شلاق زدن توي اسلام هم موثر باشه ؟!
 
 
 
 
+ نوشته شده در  93/05/29ساعت 10:30  توسط  منیژه رضوان 

 

 

ديشب از اين كتاباي مثبت انديشـــــــي خوندم كه توشون پره از اين جمله كه : به نشانه ها و الهامهايي كه بهتون ميشه گوش فرا بدبد و بهشون عمل كنيد والا از اونچه كه خالق هستي براي تكامل طرح زندگيتون در نظر گرفته باز مي مونيد ! از ديشب كه كتاب تموم شده همينطور الهام و طرحه كه داره بهم نازل ميشه ! گاهي احساس ميكنم ساعت ۱ نصف شب بايد برم توي كوچه كه ۲ ميلان بالاتر از خونه مون يكي به كمكم احتياج داره ! صبح بهم الهام شد كه بايد يكي از سران مملكت رو ترور كنم! يك ساعت پيش احساس كردم بايد پاشم برم غزه ! چه خاكي به سرم بريزم با اينهمه طرحهايي كه خدا برام در نظر گرفته ! انگار من يكي بايد يه تنه تمام دنيا رو درست كنم ! فك كنم توي قرن بيست و يكم اسمي كه بعد ازين به كرات از راديو تلويزيون خواهيد شنيد "منيژه رضوان" باشه !

آخ ! اينم يه الهام ديگه كه الان رسيد ! بايد برم از پزشكي انصراف بدم ! رفتم ...!

 

 

+ نوشته شده در  93/05/28ساعت 11:51  توسط  منیژه رضوان 

 

 

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعضي وقتا نثرها و اشعار دوستان طنزپرداز رو كه مي خوني دريغ از يه نكته طنز كه توش باشه اما تا دلت بخواد توش علامت تعجب داره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  93/05/27ساعت 15:22  توسط  منیژه رضوان 

 
 
قرار شده با يه سري از دوستان فرهنگي دانشگاه بريم تهران و هزينه اياب ذهاب با قطار رو هم دانشگاه بايد بپردازه ، اما در موعد مقرر بليط قطار گير نمياد دوستان گفتن تنها چاره اينه كه با هواپيما بريم و مابه التفاوتش رو با بليط قطار از جيب خودمون بديم . بعد گفتن كي مخالفه كي موافق ؟! من گفتم :‌ اصلا چرا با هواپيما بريم كه مابه التفاوتش رو هم از جيبمون بديم با اتوبوس بريم و مابه التفاوتش رو هم از جيبشون بگيريم! همه گفتن اي بدمشهدي !
 
+ نوشته شده در  93/05/25ساعت 10:5  توسط  منیژه رضوان 

 
 
فك كنم اگه من يه زماني بهشتي بشم 90 % اون بخاطر اينه كه از رياست طلبي منتفر!
چند شب پيش كه اورژانس مسمومين بودم چند تا كارآموز مذكر پرستاري هم اومدن كه كار ياد بگيرن. مربيشون شب گفت :سعي كنين كه از خانم دكتر (من) و اقاي دكتر (رزيدنت) چيز ياد بگيرين و رفت . موقع شام رفتم غذا گرفتم از كنارشون كه با ظرف غذا رد شدم 3 تايي مرد نره قلندر90 كيلويي عين پسر بچه هاي 5 ساله روي يه تخت نشسته بودن و نگام ميكردن.دلم سوخت براشون. رفتم جلو گفتم :شما شام نخوردين ؟! گفتن نه ! اجازه ميدين بريم ؟! گفتم : اي بابا معلومه ! منم مثل شما دانشجويم از من كه نميخواد اجازه بگيرين ! ۲ ثانيه بعد ناقلاهاي شكم شل توي سلف بودن !
 
 
 
+ نوشته شده در  93/05/24ساعت 2:21  توسط  منیژه رضوان 

 

يك زن و شوهر دانشجو امشب اورژانس مسمومين اومده بودن كه يه بحث كوچولوشون شده بود. دو تايي چند تا قرص والپورات سديم با تفاهم كامل بالا انداخته بودن. دختره چادري و پسره هم ريشو بود و قيافه هاي موجه و بامزه اي داشتن . اصلا حالشون بد نبود ، كنار هم روي تخت نشسته بودن به دو تاشون سرم وصل بود البته از در كه اومده بودن داخل هي اين مي گفت: اول به اون يكي سرم بزنن اون يكي مي گفت: نه به اين سرم  بزنين. با پاهاشون كه از تخت آويزون بود داشتن بازي ميكردن و گاهي با هم پچ پچ ميكردن و مي خنديدن. هم رو خيلي دوست داشتن و بخاطر هم قرص خورده بودن و هي ميگفتن: ما رو مرخص كنين مي خوايم بريم خونه ،فردا امتحان داريم ! خيلي بهشون حسوديم شد يه دفعه دلم خواست با يكي والپورات سديم بخورم  با يه ليوان عشق و محبت خانواده روش !

 

 

+ نوشته شده در  93/05/22ساعت 5:2  توسط  منیژه رضوان 

 

 

ديشب كه به آسمان نگاه افتادم

يكباره به چاله اي سياه افتادم

يك مرد مرا از آن درآورد ، اي واي !

" از چاله در آمدم به چاه افتادم "

 

 

 

+ نوشته شده در  93/05/19ساعت 7:52  توسط  منیژه رضوان 

 

۱. روزايي كه براي مطالعه از صبح تا شب ميرم كتابخونه خوراكيي كه واسه ساعت ۱۰ صبح اوردم رو  ۸ صبح ميخورم ناهار ساعت ۲ رو ۱۱ صبح و عصرانه ساعت ۴ رو ۱۲ ظهر! اينه كه هميشه راس  ۱۲ديگه علتي براي ادامه حضورم در كتابخونه نمي بينم و اغلب به خونه برميگردم!

۲. اولين روزاي اينترني كه صاحب مهر شده بودم مثــــل يه چيز تزييني باهاش برخورد ميكردم ! و مدام نسخه بيمارا دستم بود كه از دكتر مهر بگيرم آخرش دكتر خسـته شد گفت: مگه خودت مهر نداري ؟! گفتم: مهر اينترني كه قبول نيست گفت : نســــــــخه آزادش قبوله ! منم با شــــــــــــــك و ترديد مهرم رو در آوردم زدم روي سرنسخه مريض ترخيصي. بعد اومدم كه نسخه رو بدم به مريض بهش گفتم: الان دارين ميرين داروخونه ؟! گفت اره ! نرم ؟! گفتم : چرا اما اگه بهتـــــــــــون دارو رو ندادن برگردين مهر دكتر رو بزنم روي سرنسخه تون  گفت : خوب همـين  الان بزنين مهر دكتر رو كه ديگه برنگردم گفتم : نه بابا ! هـــمين مهر قبوله، گفتم اگر ... مريض رفت و من اولين اثر مهرم رو كه ازم داشت دور ميشـــــد با ترديد و دودلي نگاه ميكردم 2 ساعتي گذشت و  مريض كه برنگشت كلي كيــــــــــف كردم كه مهرم رو داروخونه قبول كرده! به دوستم  موضوع رو گفتم اونم  گفت : خــــــير سرت! اونايي رو كه تو توي سرنسخه نوشتي  بدون نسخه هم داروخونه ها ميدن !

 ضايع شدم اســاس! اما شيريني پذيرش مهرم توسط داروخونه  كماكان زير دندونم بود كار به جايي رسيده بود كه ريتالين رو هم مهر ميــــــــــــزدم و حتي سي تي اســـــكن و  ام ار آي  رو كه بايد مهر متخــــــــــــــــــصص باشه براي انجام شدنشـوت! روزاي اول اينترني وقتي كه با لباس شخصي ميخواستم وارد بيمارســــتان بشم و نگــهباناي تازه كار نميشناختنم و جلوم رو ميگرفتن با تحكم و تعجب ميگفــــــــــتم: من اينترنم و از هر دري رد مي شدم كار به جايي رســــــــيده بود كه توي بانكاي نيمه باز شهر ، ســفارت افغانستان و هرجاي مهمي كه ميخواستم وارد شم و جلوم رو ميگــــــــــــــــــــــرفتن با اعتراض نزديك بود بگم : اي بابا ! من اينترنم !!!

۳. يكي از شعراي مشهد كه قيافه ش مثل روسا  (روســــــــــــــيه اي ها!) هست (بور ،قد بلند ، چارشونه و خنک!) اونقــدر كه  دم سي و سه پل اصفهان يه گزارشگر گيرش مياره و به عنوان يه توريست باهاش انگليســــــــــــي مصاحبه ميكنه و آخرش مي پرسه شما from كجايي ؟! ميگه from مشهد!! چــــند روز پيش تعريف ميــــكرد يه همكلاسي دانشگاهي روسي به نام ولاديمير داره (به مراتـــــــــــــــــــــب قد بلندتر،  چارشونه تر ،  بور تر و خنك تر از خودش ! و البته چشم آبي) كه اصطلاحات فارسي رو داره بهــــــش آموزش ميـــده آخرين اموزشش اين بود كه "سر خر رو كج كردن" يعني تصمـــــــــــــيم ناگهاني گرفتن ! بعد از چند روز ولاديمــــــــــــير يهو سر كلاس دانشگا پا ميشه بره بيرون استاد ميگه: كجا ؟! ولاديمير ميــــــــــــــــــــــــگه: الان سر خر رو به سمت خوابگاه كج كردم ! استاد و بچه ها ميزنن زير خنده !

 

 

+ نوشته شده در  93/05/14ساعت 5:33  توسط  منیژه رضوان 

 

 

بره ها رام گله و علف ند

تو ولی ـ آه ـ گرگ من بودی

چه حقیر ست کار کوچک و تو

اشتباه بزرگ من بودی

 

  

+ نوشته شده در  93/05/12ساعت 12:7  توسط  منیژه رضوان 

 
 
بعضي وقت ها چيزايي رو اينجا مي خوام بنويسم که خب ... بنا بر اصولي که توي سالهاي آموزش پزشکي ياد گرفتم نبايد نوشته بشه و نبايد به گوش کسي برسه اما از طرف ديگه يه حس ژورناليستي هي بهم سيخونک ميزنه و ميگه : رضوان ! تو پيش از اونکه پزشک باشي هنرمندي گند بزن به همه ملاحظات ! و بذار جزو اولين ها باشي که اين مطالب رو مطرح ميکني ! خلاصه نمي دونم چيکار کنم . همين الان پستي رو نوشتم و سريع ديليتش کردم ...
 
 
 
 
+ نوشته شده در  93/05/11ساعت 12:19  توسط  منیژه رضوان